عبدالجبار کاکایی و «دریغ از یک دریغ»

:: عبدالجبار کاکایی و «دریغ از یک دریغ»

پس از گفتگوی عجیب اخیر آقای کاکایی (صفحه گفتگو)، من خیلی صبر کردم تا ایشان متن گفتگو را تکذیب کنند. یا کسی مردانه جوابی بدهد به آن حرف‎ها. ولی نه ایشان سخنشان را تکذیب یا اصلاح کردند، نه کسی پاسخ ایشان را داد. لذا یادداشت زیر را با نهایت ادب و مهربانی ممکن و البته منطق و استدلال نوشتم (صفحه فارس). ادب و منطقی که پاسخ خوبی نگرفت و با واکنش تند ایشان مواجه شد. (عکس صفحۀ آقای کاکایی)

ادامه مطلب
منبع : در آن نیامده ایّامعبدالجبار کاکایی و «دریغ از یک دریغ»
برچسب ها : ایشان ,کاکایی ,آقای کاکایی

دکلمه‎های خاطره‎انگیز فرج‎الله سلحشور

:: دکلمه‎های خاطره‎انگیز فرج‎الله سلحشور


http://bayanbox.ir/view/1122631895334826806/Men-of-Anjolos.png
نمایی از فیلم مردان آنجلس ساختۀ فرج‎الله سلحشور

خدا رحمت کند فرج‎الله سلحشور را. در حدیث از حضرت ختمی مرتبت آمده: «اذکروا موتاکم بالخیر». اما اول یک نقد کوچک می‎کنم و بعد ذکر خیر. و آن اینکه کاش جناب سلحشور، در کنار مواضع انتقاداتی، -به همان اندازه- مواضع حمایتی هم نسبت به هم‎صنف‎های خود داشت. البته تا حدی چنین بود، سلحشور از مختارنامۀ میرباقری دفاع کرد اما به سریال امام علی (ع) او انتقاد کرد. همچنین انتقادات جنجالی او دربارۀ وضعیت سینمای ایران تماماً بیگانه با واقعیت نبود. واقعاً چنین نیست که سینمای ایران محل آمد و شد پیغمبران و ملائکه باشد، سینما مشکلات اخلاقی زیادی دارد. اما در انتخاب لحن و نیز مدیریت رسانه‎ای یک انتقاد درست هم باید درست و اخلاقی عمل کرد. بگذریم... آقا فرج‎الله که زحماتش را برای هنر و اسلام کشیده و امروز دستش از دنیا کوتاه است. این نقد را گفتم برای آنانکه دستشان از دنیا کوتاه نشده، آن‎ها که مثل سلحشور انتقاداتشان به هم‎صنف‎هایشان زیاد است اما مثل سلحشور خود پروندۀ درخشانی در زمینۀ تولید اثر هنری ندارند. باز هم بگذریم.

امروز در جهان اسلام سلحشور را با «حضرت یوسف»ش می‎شناسند. من «مردان آنجلس» و «حضرت ایوب»ش را بیشتر دوست می‎دارم و حضرت یوسف را نه خیلی دیدم نه خیلی پسندیدم. مهم این است که او در کنار انتقاداتش، واقعاً کار هم می‎کرد، آن‎هم کارهای اثرگذار. تلاش او بر تولید آثار و اندیشۀ سینمای قرآنی خاص خود، واقعا در جامعۀ اسلامی، عموم مردم ایران و سینمای ایران مؤثر و مقبول افتاد. هم مردم ایران با روایت او پای قصه‎های قرآنی نشستند و هم بیرون از مرزها چشم ملل مسلمان به سینمای اسلامی ایران، و قرائت ایرانی از اسلام، روشن و امیدوار شد. و البته در کنار کارگردانی، بازیگری او هم -چه بازی حماسی‎اش در «پرواز در شب» ملاقلی‎پور، چه بازی طنزآمیزش در «دنیای وارونه» بحرانی- قابل توجه بود.

جدا از کارگردانی و بازیگری، هنر دیگر او که باعث می‎شود هرگز فراموشش نکنم، حضور کوتاه او در هنر موسیقی و خدمتش به هنر شعر است. سیدحسام الدین سراج، خواننده و آهنگساز در ابتدای انقلاب با خوانندگی و آهنگسازی دو آلبومِ نینوای 1 و نینوای 2 (پیش از نینوای استاد حسین علیزاده) چراغ موسیقی مسلمانان انقلابی را روشن کرد. قبلاً در سطری از یادداشت «تصنیف‌های خاطره‌انگیز سراج» به این نکته اشاره کرده‎ام. یکی از نقاط قوت آن دو آلبوم، حضور صدای گرم و دکلمۀ هنرمندانۀ فرج‎الله سلحشور در آن‎ها بود که در کنار تصنیف‎های سراج، آوازهای اندک او را جبران می‎کرد. آن دکلمه‎ها -چه وقتی محزون بودند چه وقتی حماسی- واقعا زیبا و به‎هنجار بودند. اولاً صدای سلحشور زیبا و طبیعی بود. امروز ذائقه‎ها صدای زیبا برای دکلمه و اجرا را بیشتر صداهای دودآلود، گرفته، خشن، و گاه مقلد و مصنوعی می‎دانند. ولی بعضی صداها از جمله صدای سلحشور چنین نبودند و نیستند. از طرفی لحن هم لحن دراماتیک و هنرمندانه بود و با عاطفۀ متن و موسیقی خود را هماهنگ می‎کرد. از طرفی شعرها هم درست خوانده می‎شدند هم درست ادا می‎شدند. چه شعر آسان سپیده کاشانی، چه شعر متوسط حمید سبزواری و چه شعر دشوار علی معلم دامغانی. امروز بسیاری از اهالی خوانندگی و دکلمه، شعرهای بسیار آسان را هم غلط می‎خوانند، چه رسد به اینکه واقعا معنایش را درست القا کنند. اما سلحشور حق آن شعرها را و حتی شعرهای دشوار علی معلم را تا حد زیادی درست ادا کرد. او شعر اندوه و مرثیه را واقعا غمگین و اندوهگین می‎خواند و شعر حماسی را حقیقتاً پرشور و سلحشور.

آلبوم‎های نینوای سراج دیگر منتشر نمی‎شوند. من شعرهایی را که سلحشور دکلمه کرده جدا کردم و برای این مطلب کنار گذاشتم. از این میان، دکلمه و آهنگِ سه شعر «هم‎پای جلودار» (از حمید سبزواری)، «گل‎های سنگر» و «نصر من الله» (هردو از سپیده کاشانی) و نیز دکلمۀ شعر «جام شفق» (از علی معلم دامغانی) همه مربوط به آلبوم نینوای یک هستند. آهنگ «جام شفق» (با عنوان «ترانۀ فیلم دو چشم بی‎سو» ساختۀ مخملباف) و دکلمه و آهنگِ «فتح‎نامه» (از علی معلم دامغانی) مربوط به آلبوم نینوای 2 سراج. از این میان به نظرم بهترین دکلمه‎های سلحشور، «هم‎پای جلودار»، «گل‎های سنگر» و «فتح‎نامه»اند و بهترین تصنیف سراج در این بین هم‎پای جلودار (هرچند فتح‎نامه هم خیلی خوب است).

دانلود دکلمه‎های ماندگار فرج‎الله سلحشور در آلبوم نینوا

  1. دکلمۀ گل‎های سنگر با صدای فرج‎الله سلحشور
  2. دکلمۀ جام شفق با صدای فرج‎الله سلحشور
  3. دکلمۀ هم‎پای جلودار (سلحشور) + آهنگ هم‎پای جلودار (سراج)
  4. دکلمۀ نصر من الله (سلحشور) + آهنگ نصر من الله (سراج)
  5. دکلمۀ فتح‎نامه (سلحشور) + آهنگ فتح‎نامه (سراج)
  6. آهنگ جام شفق (دو چشم بی‎سو) با صدای سراج
منبع : در آن نیامده ایّامدکلمه‎های خاطره‎انگیز فرج‎الله سلحشور
برچسب ها : سلحشور ,فرج‎الله ,سراج ,صدای ,دکلمۀ ,درست ,فرج‎الله سلحشور ,سلحشور آهنگ ,هم‎پای جلودار ,سینمای ایران ,معلم دامغانی ,فرج‎الله سلحشور دکلمۀ ,صد

نامه‎ای به خانم پروانه سلحشوری

:: نامه‎ای به خانم پروانه سلحشوری

اگر فرصت مطالعه ندارید، بیان اجمالی و خلاصۀ این نامه همین یک سطر است:
دعوت به تأمّل در معنای دقیق واژه‎هایی چون «نماینده» و «پروانه».

***

و اما بیان تفصیلی نامه:

خانم پروانه سلحشوری
نماینده منتخب دهمین مجلس شورای اسلامی

سلام بر شما

من به شما رأی ندادم. اصلاً شما را نمیشناختم. اما پیروزیتان را تبریک میگویم و شما را نمایندۀ خود میدانم، چون ایرانی و -بهویژه- جزو شهروندان تهران هستم. پیش از نگارش نامه خواستم جستجویی اینترنتی را برای آشنایی بیشتر با شما آغاز کنم، اما در همان ابتدای کار پشیمان شدم و ادامه ندادم. گفتم بگذار این نامه را بی پیشداوریهای سیاسی و با بیشترین حسن ظن ممکن بنویسم.


بعضیها شاید فکر کنند «نماینده» یعنی وکیل و وصی. اما نماینده در زبان فارسی یعنی نمایانکننده، نمایشدهنده، آشکارکننده و نشاندهنده.[1] بنابر این کسی نمایندۀ مردم ایران است که با رفتار و گفتار خود، نشاندهندۀ فکر، فرهنگ، آیین، اندیشه و شخصیت مردم ایران باشد؛ هرچند در جایگاه نمایندگی نباشد. بیشک نمود بارز این فکر و فرهنگ و آیین و اندیشۀ مردم ایران در عقیدۀ استوار این مردم به «اسلام» است. شما هم به عنوان نمایندۀ مردم ایران و مجلس شورای اسلامی نخست باید «نشاندهندۀ» انسان ایرانی و فرهنگ اسلامی باشید و سپس وکیل و کارگزار ایشان در امور مجلس. دیدهایم بسیار کسان را که به خاطر حسن ظن و اعتماد مردم خوشقلب بر کرسیهای مجلس نمایندگی تکیه زدهاند اما نمایندۀ مردم ایران نبودند، بلکه نمایندۀ خود و به دنبال خودنمایی بودند. به جای منافع ملی و مذهبی، به منافع فردی، خانوادگی، حزبی یا جناحی خود اندیشیدهاند؛ اینان هرگز نمایندگی را درس نگرفتهاند و هیچگاه در این مدرسه «مدرّس» نمیشوند. مدرّسی که یادش جاودان و عزیز در قلب من، شما و مردم بوده و خواهد بود (شاید شما هم مثل من -مخصوصاً اکنون که در کسوت نمایندگی هستید- چندوقت یکبار سراغ از کتاب «گنجینۀ خواف» او و شرح رنجهایش بگیرید...) باری، خودنما، نمایندۀ مردم ایران نیست، هرچند رأی لازم را به دست آورده باشد، او خودنماینده است؛ و ای خوشا آنکه مردم ایران اسلامی را در حرف و عمل نماینده است.

و اما بعد، برویم سراغ حرف و دعوی اصلی که دعوا هم نیست، درد دل است.

به تازگی فیلم کوتاهی از مصاحبۀ شما با یک رسانۀ ایتالیایی[2] (طبق روایت رسانه‎های داخلی) منتشر شد که شادیآور نبود. اما من در آن فیلم یک نکتۀ مثبت در شما دیدم به نامِ صداقت. «النجاه فی الصدق» .صداقت بسیار زیباست و در آن فیلم در چهرۀ شما چراغ روشن کرده بود. پس از انتشار فیلم و واکنشهایی که در پی داشت، شما در گفتگویی با یک خبرگزاری[3] نسبت به آن فیلم توضیحاتی را گفتید و نسبت به واکنشها واکنشی دادید که صداقت زیادی نداشت، اما یک نکتۀ مثبت دیگر داشت به نام ادب. ادب خیلی مهم است، شما در مقابل جرحیهدار شدن احساسات دینی مردم، مسئولانه برخورد کردید، هم اینکه سریع توضیح دادید، هم عذرخواهی کردید و هم نظر صریح خودتان را درمورد یکی از موارد مطروحه در آن فیلم، یعنی قانون و شریعت حجاب اسلامی بیان کردید و حتی بر کاملتر بودن حجاب «چادر» تأکید کردید. مخصوصاً در این روزها که روزهای سوگواری مسلمانان بر بانوی بانوان جهان، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است این اقدام اصلاحگرانه و اصلاحطلبانۀ شما بانوی مسلمان بسیار بهجا و درست بود، از منظر اخلاقی و معنوی. از نظر دنیایی و سیاسی هم  تاحد زیادی توانست ابتکار عمل را از منتقدان سیاسی فیلم شما بگیرد.

باری، از فضیلت ادب به فضیلت صداقت بازگردیم. با همه قدردانی و تشکری که در دل و بر زبان نسبت به ادب شما و آن توضیح خوب دارم، به خاطر تناقضهایی که بین آن فیلم و آن متن وجود دارد، موضوع صداقت برایم خدشهدار شده، مخصوصاً درمورد متن توضیحی. لذا هم به شکنندگی صداقت در متن توضیحی میپردازم هم به اشکالات اعتقادی و حیثیتی مندرج در فیلم. گفتنی‎ست سخنان من اولاً وظیفۀ خیرخواهیام نسبت به خواهر مسلمانم و سپس درد دلم با نمایندهام در مجلس است و در یک وبلاگ شخصی منتشر میشود.


 نخست

در آن خبر  از شیوۀ نادرست تدوین و منقطعشدن فیلم و همچنین انتشار ناقصش توسط رسانۀ خارجی گفتید:
« ...ضمن ابراز ناخرسندی شدید از شیوه تدوین مصاحبه و منقطع کردن سخنانش توسط رسانه مذکور ...»
«...شیوه تدوین مصاحبه بنده توسط آن رسانه خارجی، امری مذموم و غیراخلاقی است»

  • اولاً فیلم تدوین و منقطع نشده است و به اصطلاح اهالی دوربین، یک «کات» هم نخورده است. نبودن کات و برش ثابت میکند سخن شما پیش و پس نشده یا چیزی از میانهاش کم یا به میانهاش افزوده نشده است. (اما تا اینجای کار احتمال ناقص بودن فیلم و حذف ابتدا یا انتهایش وجود دارد)
  • ثانیاً حتی به نظر نمیرسد این فیلم فیلم ناقصی باشد و مثلاً در نسخۀ اصلی و سانسور نشده، شاهد سخنان انقلابی و اسلامی پررنگ و شجاعانۀ شما هم باشیم. چرا؟ به دو دلیل،
    • یکم: سیر روایی مصاحبه بیکم و کاست است. به خاطر کاتنخوردن -که در سطر قبلی گفتیم- مطمئن میشویم چیزی از میانۀ سخنان شما حذف نشده است، همچنین نکتۀ دیگر پیوستگی بحثهاست. از طرفی این فیلم با نمایی که شما خود را معرفی میکنید آغاز میشود و با تشکر پرسشگر از انجام مصاحبه توسط شما پایان مییابد. بنا بر عرف معمول ساختار یک مصاحبۀ سرپایی، خیلی بعید به نظر میرسد پیش از سلام و پس از خداحافظی هم صحبتی بوده باشد.
    • دوم: به احتمال زیاد اگر شما سخنان حذفشدۀ مهمی داشتید، به جای ارائۀ این توضیحات، به آنها اشاره میکردید و میگفتید چنین و چنان هم گفتهام و منتظرم کاملش منتشر شود. اما فکر میکنم تصدیق میفرمایید که حرف خاص دیگری اصلا گفتهنشده تا به آنها اشاره شود.

درد دل من این است: کاش به عذرخواهی بسنده میکردید و بحث تدوین و... را مطرح نمیکردید.


دوم

در فیلم هیجان زیادی را در چهرۀ شما میبینیم، نمیخواهم بگویم شما در مصاحبه با آن رسانه ذوقزدهاید و متانت را کامل کنار گذاشتهاید، اما بهنظر میرسد نشاط شما و تمایلتان به ایجاد صمیمیت با پرسشگر باعثشده در سخنانتان «آنچه غربیها بیشتر میپسندند» را بر «آنچه غربیها بیشتر باید بدانند» ترجیح دادهاید. نمیدانم این از شدت صداقت شما (و نمایندۀ اعتقادات غلط شما) است یا از سر مصلحتسنجی شما (با نتیجۀ عدول از ارزشهای انسانی و اسلامی). اما هرچه بوده با کرامت یک ایرانی مسلمان که برای هویت خویش ارزش قائل است و معنای ایران و اسلام را میداند سازگار نیست. کسی که چنین باشد، از هویت خویش در مقابل دیگران نهتنها خجالت نمیکشد که دفاع هم میکند. مگر اینکه اعتقادی به این هویت نداشته باشد و استدلالی دربارهاش.

بیشتر واکنشهای رسانههای منتقد شما به سخنان شما دربارۀ حجاب بوده است. من -بنابر آنچه در پاراگراف قبل گفته شد- موضوع را مبناییتر میدانم و ابتدا به بخشهای دیگر میپردازم. در بخشی از مصاحبه پرسشگر میپرسد:

«میگویند هنوز سهمالارث و دیۀ زن با مرد برابر نیست»

شما میفرمایید «بعضی از حقوق اسلامی هستند که باید دربارهاش صحبت بشود و ما باید درموردشان مذاکره کنیم»

من معنای این پاسخ شما را خوب نمیفهمم. شاید میخواستید پرسشگر هم نفهمد. منظور از «مذاکره» مذاکره با چه کسانی است؟ با غربیها؟ با آمریکا مذاکره کنیم که -مثلا در ازای رفع تحریم بیشتر- کدام احکام دینیمان را داشته باشیم و کدام را نه؟ یا شاید مذاکره با قرآن؟ که کدام آیات شما خوب است و کدام بد؟ اگر اینها باشد که اوضاع خیلی طنزآمیز میشود. اما اگر اینها نباشد -که بعید هم میدانم باشد- و فقط با یک پاسخ سرسری و برای سر کار گذاشتن پرسشگر غربی بیچاره مواجه باشیم هم وضع خیلی خوب نیست.

درد دل من در این بخش این است: کاش خیال پرسشگر بیچاره را راحت میکردید: بله سهم الارث و دیه بین زن و مرد برابر نیست، چون این حکم اسلام است، چون  ما مسلمانیم و حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام... . باری، این سه توضیح را هم میافزودید:

 

  • اولاً عدم تساوی عمومیت ندارد و در بعضی شرایط تساوی است.
  • ثانیاً عدم تساوی در بحث دیه و حق الارث، به معنای عدم تساوی در کرامت انسانی نیست، چه اینکه حق تعالی فرمود: «انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی»[4] و فرمود: «انّا خلقناکم من ذکر و انثی ... ان اکرمکم عندالله اتقاکم»[5]
  • ثالثاً سهم الارث و دیۀ زن و مرد مساوی نیست، ولی عادلانه و به حق است. یعنی در این بخش به فلسفۀ احکام میپرداختید: در اسلام اگر آندو امر بین زن و مرد مساوی نیست، وظیفۀ اقتصادی این دو هم باهم مساوی نیست. زن وظیفهای ندارد و تمام وظائف با مرد است. از مرد دیه کمتر گرفته میشود و به مرد ارث بیشر میرسد چون به جز زندگی خودش باید زندگی زن و فرزندان را هم بچرخاند. زن وظیفۀ خرجی درآوردن خرجی، نفقه دادن، خمس دادن، زکات دادن (و حتی وظائف ظاهرا غیراقتصادی دیگر از جمله: جهاد) را ندارد.

میشد به عنوان یک مسلمان اینها را بگویید. نه اینکه آن پاسخ عجیب را بدهید، بعد بگویید «ما برای مبارزه اینجاییم»، «مشکل اصلی زنان قوانین است» و -در مقابل بیگانگان بگویید- «زنهای اصولگرا حامی مردان هستند و اصلا زن نیستند». که انگار داستان داستان تقابل اسلامگرایی و اسلامزدایی است.


سوم

در بخشی دیگر یکی از مهمترین مشکلات امروز زنان ایرانی را خشونت علیه ایشان عنوان کردید. قطعا خشونت علیه زنان وجود دارد و قطعا شما به عنوان نمایندۀ مجلس باید در مبارزه با این موضوع فعال باشید. اما عنوان اینکه خشونت علیه زنان از اصلیترین مشکلات امروزی است آنهم در مصاحبه بایک رسانۀ غربی -که دوست دارد چنین چیزی را بشنود و تبلیغ کند- کار پسندیدهای نیست. چرا؟ به سه دلیل:

  • یک: واقعا بعید است در جامعۀ ایرانی با آنهمه میراث فرهنگی و تمدنی، خشونت علیه زنان مشکل اصلی باشد. مشکل هست، غیرقابل قبول هم هست، ولی مشکلات دیگری بر این مشکل اولویت و ارجحیت دارند -و بعضی بسترساز آن هستند-. مثل فقر و مشکلات اقتصادی؛ موانع مربوط به ازدواج؛ طلاق و مسائل پیرامونیاش؛ حمایتنشدن زنان سرپرست خانوار؛ حمایتنشدن زنان در قالب یک زن خانهدار و یک مادر؛ مشکلات زنان شاغل و موضوع تعدد نقش؛ نبود برنامهریزی لازم برای آیندۀ اقتصادی، فرهنگی و خانوادگی زنان محصل؛ مشکلات اجتماعی و فرهنگی زنان در نفس مسئلۀ ادامۀ تحصیل بیهدفگذاری صحیح و آیندۀ روشن و ...
  • دو: رسانههای غربی و دشمنان مردم ایران هر روز از خشونت علیه زنان و موارد اینچنینی سخن میگویند. هم حقایق را میگویند، هم چندین برابر دروغها را. پس سخن شما سخن تازه و نشنیدهای برای ایشان و آورندۀ آگاهی نبود و شاید فقط صحه گذاشت بر تمام اخبار قبلی (اعم از راست و دروغ). کاش چیزی را میگفتید که نمیدانستند و خوب بود میدانستند. برای حیثیت جامعۀ ایرانی.
  • سه: بیاندیشیم در کجای جهان مشکل خشونت علیه زنان وجود ندارد؟ فکر میکنید همانطور که رسانههای سیاسی و فیلمهای تجاری غربی میگویند خشونت علیه زنان مختص مسلمانان و شرقیهاست؟ آیا در آمریکا و اروپا وجود ندارد؟ آیا در ایتالیا -کشور مصاحبهکننده با شما- وجود ندارد؟ میدانستید قتل زنان و خشونت علیه زنان  در ایتالیا بیداد میکند؟[6] میدانستید طبق آمارهای خودشان میزان خشونت علیه زنان در ایتالیا با میزان خشونت علیه زنان در کل اروپا برابری میکند؟[7]

درد دل: من اگر جای شما بودم میگفتم بله در ایران هم مثل خیلی از کشورهای دیگر متاسفانه خشونت علیه زنان وجود دارد و من برنامهای عملی برای مبارزه با آن دارم، اما شاید مشکلات اصلی و دامنهدار زنان در امور دیگر مثل فرهنگ، اقتصاد و برنامهریزی باشد. همچنین این خشونت در مقایسه با کشورهای منطقه (مثل کشورهای عربی) و همپیمان شما و شاید حتی کشور خود شما بسیار کمتر است.

 

چهارم

مسئلۀ آخر مسئلۀ حجاب است. فحوای کلیای که از سخنان شما در فیلم مصاحبه برداشت میشود با آنچه در توضیح گفتید مطابقت نمیکند. در توضیح فرمودید: « آنچه که منتشر شده تنها بخشی اندک از گفتگوی بنده با خبرنگار مذکور بود. متاسفانه این رسانه نتوانسته یا نخواسته که دیدگاه کامل بنده درباره موضوع حجاب را پوشش دهد» طبق آنچه در بخش نخست برایتان نوشتم اینکه گفتگو طولانیتر باشد به سختی قابل تصور است و در نتیجه به نظر نمیرسد رسانۀ مذکور نتوانسته باشد و نخواسته باشد دیدگاه کامل شما را در این زمینه بیان کند. شما خودتان در این دو گفتار، دو ادبیات متفاوت را برگزیدهاید و مشکل من اینجاست که که این دو ادبیات متناسب با مخاطب و رسانه متفاوت شده است. در گفتگو با رسانۀ خارجی راحت گفتهاید طبیعت پیشرفت و توسعه به حذف قوانین مربوط به حجاب اسلامی میانجامد و در گفتگو با خبرگزاری داخلی و پس از انتقاداتی که به شما مطرح شده، از اهمیت حجاب در اسلام و ضرورت رعایت آن طبق قانون سخن گفتهاید. من ترجیح میدادم شما به حکم صداقت، به جای متهمکردن رسانۀ خارجی بیچاره، سخن خود را منکر نمیشدید. این طریقت صداقت است و البته که دشوار است.

در این زمینه دو درددل دارم:

  • درددل اول این است که کاش
    • اولاً میگفتید حجاب یک اصل اسلامی است و ما مسلمانان موظف به آن هستیم نه مختار. «که زن باید کاملاً درک کند که حجاب او تنها ‏مربوط به خود او یا مرد سرپرست او و یا حتی خانواده وی نیست تا بگوید من از حق خودم صرف‏نظر کردم، مرد بگوید ‏من راضیم و یا اعضاى خانواده رضایت دهند، بلکه حجاب زن، حقى الهى است».[8]
    • ثانیا به عنوان یک مسلمان از اسلام دفاع میکردید. مثل موضوع دیه و حق الارث، کاش فلسفۀ اسلام درمورد حجاب را میگفتید. میگفتید اسلام برای حفظ آرامش و امنیت روانی و جانی زن و مرد حکم به حجاب کرده است. کاش سخنان امام خمینی را دربارۀ این موضوع برایشان میگفتید: «زن هرگز با مرد فرقى ندارد. آرى در اسلام زن باید حجاب داشته باشد، ولى لازم نیست که چادر باشد. بلکه زن مى ‏تواند هر لباسى را که حجابش را به وجود آورد اختیار کند. ما نمى ‏توانیم و اسلام نمى ‏خواهد که زن به عنوان یک شىء و یک عروسک در دست ما باشد. اسلام مى‏ خواهد شخصیت زن را حفظ کند و از او انسانى جدى و کارآمد بسازد.»[9] حالا که بحث حفظ زنان شد و در بخش قبلی موضوع خشونت علیه زنان هم مطرح بود و پرسشگر شما هم ایتالیایی، خانم سلحشوری! میدانستید همین دو سه سال پیش کشیش مشهوری در ایتالیا (دون پیرو کورسی) عامل اصلی خشونت علیه زنان در ایتالیا را  لباسهای نامناسب زنان عنوان کرد؟[10]
  • انتقاد دوم و اصلیام این است که من مشکلی ندارم شما درمورد حجاب متفاوت فکر کنید، مشکل اصلی این است که حس میمنبع : در آن نیامده ایّامنامه‎ای به خانم پروانه سلحشوری
    برچسب ها : زنان ,خشونت ,فیلم ,حجاب ,علیه ,مردم ,خشونت علیه ,علیه زنان ,مردم ایران , قرآن کریم، ,نمایندۀ مردم ,خانم پروانه سلحشوری ,«آنچه غربی‎ها بیشتر ,مجل

یک رباعی برای فرزندان شهیدان امروز

:: یک رباعی برای فرزندان شهیدان امروز

هرچند که بی دیدنِ بابا آمد

فرزند تو  شاهد و شکوفا آمد

تا منتقم خون تو باشد، این طفل

با مشتِ گره‎کرده به دنیا آمد


تصویری را همسرم دید و برایم تعریف کرد. من همان موقع این رباعی به ذهنم آمد. برای این فرزند شهیدهای تازۀ روزگارمان. چه شهدای مدافع چه شهدای دانش چه شهدای مرزها. که بعضی‎شان خیلی کوچکند. و بعضی‎شان در دل مادر بودند که پدر رفت. مثل فرزند شهید دانایی‎فر یا فرزند شهید طاهر نیا.

منبع : در آن نیامده ایّامیک رباعی برای فرزندان شهیدان امروز
برچسب ها : فرزند ,شهدای ,فرزند شهید

دوباره: پناهیان، حماقت و انتخابات!

:: دوباره: پناهیان، حماقت و انتخابات!

(بعدنوشت: بحمدالله برجک جهالت را زدیم و شیخ حرفش را پس گرفت (اینجا). لکن این تنبه‎های دقیقه‎نودی فایده ندارد و جلوی تبعات جهالت را نمی‎گیرد.  به نَفَسِ از منبرِ امام حسین (ع) برآمدۀ این آقایان مخلص، در تیراژ بالا و قربه الی الله، لیست‎های احمقانه در سراسر شهر ما حاضر شده‎اند، مخصوصا مناطق مستضعف. مگر می‎شود اینهمه لیست را جمع کرد؟ مگر می‎شود جبران کرد؟

ادامه مطلب
منبع : در آن نیامده ایّامدوباره: پناهیان، حماقت و انتخابات!
برچسب ها :

آیا میشود به یک لیست رأی داد؟

:: آیا میشود به یک لیست رأی داد؟

از خدا می‎خواهم کمک کند تا دین اندک و شرافت حداقلی‎ام را تقدیم دنیای این و آن و حماقت فلان و بهمان نکنم: بسم‎الله المالک‎الملک. تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تزلّ من تشاء.


http://bayanbox.ir/view/3823208061937412863/Vote1.png


تمهید یک: اصل رأی دادن

پیش از بررسی پرسش مندرج در عنوان، می‎دانم پرسشی دربارۀ اصل رأی‎دادن وجود دارد که پرسشگر -که من باشم- آن را نادیده گرفته است انگار. نه گرامیان. نادیده نگرفتم، بلکه بدیهی‎اش انگاشتم. قبلا اندکی درموردش نوشته‎ام. اما امروز دیگر ضرورتی نمی‎بینم. فکر می‎کنم امروز همۀ‎مان به روشنی می‎فهمیم هر برگۀ رأی -با هر نام و حتی بی‎نام- تیری است به پیشانی درندگان داعشی. درندگانی که خیلی هم از مرزهای ما دور نیستند. حالا اگر کسی بخواهد گلولۀ رأیش دوربردتر باشد و مثلا تا حوالی واشنگتن.دی.سی و لندن، به ویژه کاخ سفید و کاخ باکینگهام و دیگر کاخ‎ها برود باید به محتوای رأیش هم فکر کند. این گلولۀ دوربرد امری ثانوی است و برای دوست‎داران امام خمینی (و به طور کلی دوست‎داران مبارزه با ستمگران و متجاوزان). اما نفس شلیک گلوله به سمت داعش، برای هر عقل و شعور ایرانی، بی‎شک اولی، بدیهی و ضروری است. چه از منظر دین چه از منظر دنیا.

تمهید دو: اصول‎گرایان یا اصلاح‎طلبان؟

اینکه رأی ما به اصول‎گرایان باشد یا اصلاح‎طلبان برای هواداران (چه کامل چه نسبی) اصول‎گرایان و اصلاح‎طلبان مشخص است. اما برای کسانی که در دل خود تعلق خاصی به یکی از این دو گروه عمدۀ کشور احساس نمی‎کنند، یا کسانی که با تجربه و مشاهدۀ عملکردها احساس بدبینی عمیقی نسبت به صلاحیّت و صداقت هر دو گروه پیدا کرده‎اند، داستان فرق می‎کند.

من امروز خودم را بیشتر عضو این گروه اخیر چهارمی می‎دانم. چه اصلاح‎طلبی؟ کدام اصول‎گرایی؟ این نیست مگر عنوانی برای پنهان‎کردن ضعف‎ها و بی‎لیاقتی‎ها و بی‎صداقتی‎های جاه‎طلبان و دنیاگرایان؛ وگرنه بلایی که این‎ها طی این ادوار سر مملکت آوردند با هیچ مبنا و اصولی سازگار در نمی‎آید و ردّی از هیچ صلاح و اصلاحی ندارد. آن‎روزی که همۀ جزئیات برجام فقط در ۲۰دقیقه در مجلس تصویب شد، آن‎شبی که صحبت‎های پرحرارت موافقان و مخالفان از رادیوی سیاه تاکسی به گوشم رسید، به همسر عزیزتر از جانم گفتم: نه آنکه «آری» می‎گوید به خاطر خدا آری می‎گوید نه آنکه «نه». چشم‎ها نه به خدا که به سبد رأی‎های خاص خودشان است. موافق و مخالف، موافق اثبات خویش است و بیگانه با حق و حقیقت (جل و علا). کاش یک نفر به خاطر خدا سخن بگوید -هر سخنی چه موافق چه مخالف- تا من مریدش بشوم. این واقعیت مختص مجلس نبود و نیست، امروز فضای سیاسی کشور سرشار از آدمک‎هایی‎ست که هیچ نیستند، نه انقلابی نه ضدانقلاب، نه اصول‎گرا نه اصلاح‎طلب، نه چپ نه راست، نه معاند نه معتقد، هیچ جز دنیاگرا و جاه‎طلب؛ اما پشت نقاب این برچسب‎های سیاسی و برچسب‎های جدیدتر (مثل «معتدل» و «فراجناحی» و «هم اصلاح‎طلب هم اصول‎گرا») پنهان‎شده‎اند چون می‎دانند هر برچسب گروه زیادی هوادار کور دارد که کاری به فرد و شخص و فردیت و شخصیت ندارند، بلکه به برچسب و عنوان کلّی گروه می‎نگرند.

شاید فکر کنید کمی تند رفتم، اما توجه کنید که این شرح بدبینانه‎ترین حالت بود.

این بدبینی واقعا در من هست، اما این بدبینی تنها حسی نیست که در من هست؛ خوش‎بینی‎هایی هم دارم که بعد می‎گویم. باری، فعلاً فرض کنیم می‎خواهم با همین بدبینی در انتخابات شرکت کنم (چون مقدمۀ نخست را بدیهی می‎دانم)، حال باید چه‎کار کنم؟ ظاهراً باید رأی سفید بدهم. ولی فکر می‎کنم رأی سفید رأیی خنثی است و به‎جز همان خاصیت عقلی و منفعت‎طلبانۀ حفظ جان و خان‎ومان و امنیّت از تعرّض دشمنِ خارجی، فایدۀ دیگری در واقعیّات سیاسی اجتماعی امروز کشورم ندارد. همچنین به‎نظرم رأی سفید، رأی ترسویان و تنبلان است، آدم باید بتواند انتخاب کند و پای هزینۀ انتخابش بماند، یک ذهن روشن باید بفهمد که امام زمان (عج) در بین نامزدها نیست، ایدآلی وجود ندارد. باید در واقعیت‎ها نقاط مثبت را یافت. اینجاست که دو چراغ اندیشۀ دیگر برای من روشن می‎شود و مقدمات حضور سیاسی بیشترم را فراهم می‎کند. چراغ اول به من می‎گوید که به یکی از گزینه‎ها می‎شود (و باید) رأی داد و چراغ دوم می‎گوید به کدام گزینه...

چراغ اول: همان‎طور که اگر برچسب زیبای یک «گروه» به‎تنهایی عامل چشم‎پوشی از «افراد» بد آن گروه شود، دچار کوری و حماقتیم؛ طبیعتاً اگر بدبینی به برچسب‎ها و گروه‎ها هم باعث چشم‎پوشی از افرادِ خوب آن گروه‎ها شود، دچار حماقتیم. فردیت‎گرایی، گروه‎گرایی را نفی می‎کند نه خود فردیت‎گرایی را. فلذا شاید بشود به فرد یا افرادی رأی داد.

چراغ دوم: با فرض اینکه همۀ افراد همۀ گروه‎هاب سیاسی به یک اندازه بد باشند، با فرض دنیاگرایی و جاه‎طلبی هردو جناح معروف کشور؛ عقل و رندی می‎گوید بهتر است مجلس و دولت از یک گروه نباشند، چون آن‎موقع کاسه‎ها، سفره‎ها و آخورها یکی می‎شود و در فساد و چپاول و تباهی هم‎دست هم می‎شوند و بسیار موفّق. اما اگر اعضای منتخب این دو قوّه مخالف و متضاد هم باشند، با انگیزه‎های دنیایی هم که شده، مانعی بر سر دنیاطلبی یکدیگرند و همدیگر را نقد می‎کنند. و از ترس آبروریزی هم که شده بیشتر رعایت می‎کنند. برای کسب آبرو هم که شده قدری کار می‎کنند. اگر اهل تقوا و مراقب عیب‎های خود نیستند مراقب عیب‎های دیگری هستند. همین به نفع رندان و آزادگان و مردم و به ضرر دنیاگرایان و جاه‎طلبان است.

فلذا با عنایت به این نکته و با نگاه از عینکِ بدبینی محض هم، من در این دوره به اصلاح‎طلبان و اعتدال‎کسوتان مطلقاً رأی نمی‎دهم، به اصول‎گرایان رأی می‎دهم که در دولت قدرت را در دست ندارند. مخصوصاً  که متوجه شدم دولت و فرد بدحاشیه‎ای مثل حسین فریدون به طور جدی قصد مدیریت در انتخابات مجلس و حتی مجلس خبرگان را دارند. به نظر من که حضور وزیر اطلاعات دولت (آقای علوی) در میان نامزدهای انتخابات امری پرسش‎برانگیز است و باید باعث شود هواداران ایران و انقلاب هوشمندانه‎تر به صحنۀ سیاسی کشور نظر کنند.

باری، اگر از بدبینی‎ها چشم بپوشیم، یک خوش‎بینی‎ام به افرادی است که (در حوزۀ انتخابی من: تهران) در لیست ائتلاف اصول‎گرایان هستند و در لیست اصلاح‎طلبان نیستند. مثل احمد توکلی، حداد عادل و خانم مرضیه وحیددستجردی. من اگر لیستی هم نبود حتماً به این‎ها و حتی چند «فرد» دیگر این لیست (مثل مصباحی‎مقدم، نادران، الهیان، مظفر و...) رأی می‎دادم. درمورد لیست جامعتین هم تاحدودی به همین نحو.

تأکید می‎کنم به نظر من حضور فریدون و علوی به مثابۀ قدرت‎طلبی، انحصارطلبی وزیاده‎خواهی دولت است باعث می‎شود بیش از پیش به اصلاح‎طلبان و اعتدال‎عنوانان بدبین شویم و بیشتر به اصولگرایان توجه داشته باشیم.



http://bayanbox.ir/view/7504086555786759528/Vote2.png

تحریر نخست: آیا می‎شود به یک لیست رأی داد؟

زین‎پیش به‎شدّت مخالف این امر بودم. هنوز هم وقتی ایدآلی نگاه می‎کنم مخالف لیستی رأی‎دادن هستم. جامعه‎ای که به رشد، آگاهی و فرهیختگی بالایی نرسیده باشد به لیست نیاز دارد. چون کودکی که خط‎نوشتن نمی‎داند و باید برایش سرمشق بدهند. جامعۀ فرهیخته نیازی به برچسب‎ها ندارد و خودش افراد را با توجه به عملکردشان می‎شناسد و برمی‎گزیند. احتیاج به لیست و پیروی از برچسب گروه، امری عوامانه است و گزینش فرد و شناخت فرد امری متخصصانه و آگاهانه. این است که ما خیلی وقت‎ها بی‎که خودمان بفهمیم و فکرش را بکنیم خائنی را حاکم می‎کنیم و فاسدی را قدرت‎مند. چون نامش در فلان لیست بوده یا چون حائز فلان برچسب سیاسی است. در حالیکه فرد دیگری در همین لیست یا با همین برچسب خادم و سالم بوده است، که ما او را هم قدرنشناخته حمایت کرده‎ایم!

جامعۀ آگاه، جامعۀ سیاسی است. سیاسی نه به معنای سیاست‎زده، نه به معنای گدایی آرا و پرستش رسانه‎های سیاسیون، بلکه سیاسی به معنای دارندۀ بینش و آگاهی و دقت در امور جاری سیاسی مملکت. من به عنوان یکی از دانش‎آموزان طریقت شعر و هنر و عرفان و فکر و فلسفه، بسیار دوست دارم دور از عالم سیاست زندگی کنم. اما از سیاست گریزی نیست. اگر من از او چشم بپوشم او از من چشم نمی‎پوشد. می‎توانم به خودم تلقین کنم نیست، ولی هست و استفاده‎اش را از من -ولو از سکوت و انزوایم- می‎کند. سوارم می‎شود. فریبم می‎دهد و بازیم. و همان عرفان و فلسفه و هنر ذاتاً دوست‎ندارند پیروانشان، مهره‎ها و بازی‎خورده‎ها و مرکب‎های سیاست و سیاست‎سواران باشند. عارشان می‎آیند. هرچند بیشتر اهالی این اقالیم از این حقیقت غافل‎اند.

هر فرد باید اجتماعی و سیاسی هم باشد. اگر «هم»ش را حذف کنیم می‎رسیم به سیاست‎زدگی و رسانه‎زدگی. اما اگر «هم» حذف نشود، مختصّات کامل انسانی رسم شده است. تأکید میکنم هر «فرد» باید اجتماعی و سیاسی باشد. وگرنه دیگر فرد نیست، عضو ناچیزی از تبعۀ اجتماع است.

در وبلاگ قبلی‎ام و در گفتگو با دوستان همیشه می‎گفتم که ما باید نامزدهای مجلس را جدا جدا بشناسیم. باید در طی سال در جریان اتفاقات سیاسی باشیم و میزان و چگونگی فعالیت افراد (چه نمایندگان مجلس، چه دیگران) را رصد کنیم تا وقت انتخابات هولهولکی و عوامانه رأی ندهیم. یک تذکر: این سایت مجلس‎گرافی شروع خوبی برای نظارت مردم بر مجلس، شناخت نمایندگان و دموکراسی واقعی است. ولی فقط شروع است و سخنش دقیق نیست. دقیق نیست نه یعنی دروغ است. یعنی آمارها همه کمی هستند و کیفی نیستند، ظاهری‎اند و محتوایی نیستند. لذا حجیت‎آور نیستند. چه‎بسا یکی بیشترین حضور را در صحن علنی یا بیشترین نطق را داشته باشد، اما نطق و حضوری برای جنجال و فحاشی و کتک‎کاری و خودنمایی. چه بسا کسی حضورش زیاد نباشد اما موثر باشد. نطقش کم باشد ولی فکرشده باشد. این‎ها ملاک نیست. نفس این سایت به عنوان گردآورندۀ داده‎ها خام خوب است، اما به این راحتی منتج به تحلیل درست نمی‎شود. (هنگام نگارش متن حواسم به سایت مجلس‎نما نبود. آن سایت اگر با اقبال نمایندگان مواجه می‎شد سایت خوبی می‎شد.)

از حرف اصلی دور نشویم: پس تا اینجای کار  دوست ندارم به لیست رأی بدهم. اما دوست‎داشتن و دوست‎نداشتن برای این دنیا نیست، برای اتوپیاهای متکثر و متوهم ماست. قبل از اینکه ببینم چه را می‎خواهم باید ببینم چه را می‎توانم. اگر بگویم خواستن تنها کافی‎است خودم را فریب‎داده‎ام. چون دنیا دنیای محدودیت‎هاست. در بیتی از شعر عاشقانه‎ای نوشته بودم:

هرچند «خواستن» به «توانستن»ش نبرد
ای خوش‎به‎حال آن‎که تو را خواستگار بود

اما در عالم سیاست این خوش‎حالی و خواستگاری معنا ندارد. این خوش‎حالی ممکن است به خوش‎خیالی و خام‎خیالی انجامد. چنانچه بسیار انجامیده و بسیار شاعر و عاشق و آدم باصفا در عالم سیاست از پیکری حقیر، بتی عظیم تراشیده‎اند که سرانجام بر سر خودشان هم فروشکسته. شکست در عشق، دست‎کم خوش‎نامی، دل‎خوشی و اجر اُخروی دارد! اما در سیاست از این سه کالای نسیه هم خبری نیست!

تحریر دوم: آیا باید به یک لیست رأی داد؟

نزدیک‎ترین راه به فردیت‎گرایی انتخاب آزادانۀ گزینه‎ها از لیست‎ها و افراد مستقل است. چیزی که دل آدم را آرام می‎کند، اما همین روش خوش‎سیما سرانجامش به تشتّت می‎رسد و باعث می‎شود هیچکدامشان رأی نیاورند. چنانچه طرفداران خط امام خمینی در سال‎های اخیر از همین امر غفلت کرده و ضربه‎ها خوردند. فرض کنیم ملاک برگزیده شدن دو رأی باشد. من طرفدار الف، دوستم طرفدار ب. وقتی الف و ب وارد مجلس می‎شوند که من و دوستم توافق کنیم به کاندیداهای یکدیگر هم رأی بدهیم. در غیر اینصورت هیچکدامشان رأی نمی‎آورند، چون فقط یک رأی دارند. این همان عقل سیاسی است. بدیهی است. و تلخ است. باید لیست را محترم شمرد. اما سخت است. سخت و تلخ و نادل‎خواه. به همین خاطر اصول‎گرایان چندبار شکست خوردند. تاب و تحمل تلخی را نداشتند. شیرینی پیروزی مزه کرده بود. لذا گروهی بر جدایی پافشاری و پایداری کردند. بزرگی مثل آیت‎الله مهدوی‎کنی (که وقتی رفت چشمی نبود که برایش گریان نبود) سعی کرد این را بهشان یاد بدهد. در چند انتخابات پیاپی نفهمیدند و اصول‎گرایی شکست خورد یا کمتر از آنچه انتظار می‎رفت پیروز شد. همان مدعی‎ها، همان دوآتشه‎ها و اتفاقاً نورسیده‎ها آیت‎الله مهدوی را نفهمیدند و حرفش را ارزشی قائل نشدند. فکر می‎کردند خدا وعده داده این‎ها در هر شرایطی رأی می‎آورند. فکر کردند خدا آیت‎الله مهدوی را در گمراهی گذاشته و این ماجراجویان را برگزیده! چوبش را خوردند و حالا تاحدی فهمیدند. (البته شک دارم فهمیده باشند، شاید فقط از منزوی‎شدن ترسیدند که تاحدودی رعایت می‎کنند.)

پس تا اینجای کار، من در دل طرفدار رأی‎دادن به افراد هستم و در عقل مجبور به رأی‎دادن به لیست. از لحاظ شرعی هم می‎دانم امتیاز لیست بیشتر است، بنا به حجیت کسانی که لیست را تهیه کرده‎اند و برای ما قابل اعتماد و مشروعیت‎اند و آن‎ها را صادق و متخصص و خیرخواه مردم می‎دانیم.

باری این به این معنا نیست که به لیست‎های مطرح متدینین انتقاد ندارم.

انتقاد به لیست جامعتین

قطعاً این دو لیست بهترین لیست‎های خبرگان هستند و از دیرباز مورد اعتماد و اطمینان جامعۀ انقلابی‎ها. تعجب و انتقاد اصلی‎ام به این لیست این است که چرا نام آیت‎الله محی‎الدین حائری شیرازی در آن قرار نگرفت. مردی که فکر نو، سخن حکیمانه و در کل ارزش وجودی‎اش برای انقلاب واسلام و اخلاق و فرهنگ جامعه، خیلی خیلی بیشتر از خیلی از حضرات این دو لیست و لیست‎های دیگر است. آیت‎الله حائری گفته بود اگر در لیست جامعه مدرسین یا جامعه روحانیت نباشند، از حضور در انتخابات انصراف می‎دهند و قصد ندارند با استخوان‎داران انقلاب و اسلام رقابت کنند، که چنین هم شد. این به نظرم کم‎لطفی حضرات و بزرگ‎ترین انتقادی است که به این لیست‎ها وارد است.

همین اشتباه‎های کوچک باعث می‎شود اعتماد فرهیختگان لطمه ببیند و ناگهان یک نفر مثل من هنگام رأی‎دادن برای دو سه نفر (که به نظرم خیلی هم وزنه‎ای برای اسلام نیستند) دستش بلغزد و مثلا دو نفر مستقل (مثل آقای اختری) یا حتی دو نفر از لیست آقای هاشمی (مثل آقای تسخیری) را در برگه بنویسم.

انتقاد به لیست ائتلاف اصول‎گرایان

این لیست هم قطعاً تنها لیست قابل اعتماد برای هواداران اصول انقلاب است، ولی بی‎اشکال نیست. هم اشکالات مبنایی دارد، هم جزئی. اول جزئی‎ها را می‎گویم: ظاهرا برای رسیدن به ائتلاف، چاره‎ای جز اتحاد با اهل تفرقه نبوده. انکار می‎کنند عزیزان، ولی درمواردی رد «سهم‎خواهی» مشخص است. مثل لیست اصلاح‎طلبان و طرفداران دولت. شاید هم دارم زود قضاوت می‎کنم. اما ظاهر امر این است که جدا از کسانی که شاید من خیلی نپسندمشان، بعضی اسامی اصلا ناشناس‎اند. ناشناسی عیب نیست، اگر رزومه‎ای علمی، فرهنگی یا مدیریتی قابل دفاع پشتش باشد (مثل آقای حجت الله عبدالملکی). ولی بعضی‎ها حتی فاقد این رزومه هستند. می‎بینی مهم‎ترین رزومۀ فلانی مداح بودن یا بهمانی مشاور محسن رضایی بودن است. خب این به ذهن متبادر می‎کند که فلانی سهم رضایی است و لابد بعضی دیگر هم سهم افراد و احزاب دیگری هستند. شاید هم باز دارم تند می‎روم، اما دست‎کم می‎شد این ائتلاف سایت مخصوص به خود را داشته باشد و آنجا از افراد لیستش (با ارائۀ رزومۀ کامل و درست) دفاع کند.

مسئلۀ مهمتر این است که در کنار حضور بعضی اسم‎های ضعیف (که شاید ضرورت ائتلاف بوده و از این حیث اشکالی به ایشان وارد نیست) بعضی از شخصیت‎های قوی در این لیست حضور ندارند، که جای تأسف دارد. به‎ویژه منظورم افرادی مثل دکتر محمد خوش‎چهره و دکتر حسن سبحانی است، دو اقتصاددان که نزد مردم هم سابقۀ خوبی دارند. (حتی شاید حسین شیخ الاسلام) این مشکل هم باز ممکن است مرا به همان دست‎لرزۀ سابق بیاندازد! (البته کاش سه بزرگوار نام‎برده عضو لیست مطهری نبودند. و البته احتمالاً مطهری سعی کرده هرکس عضو لیستی نیست را برای پر کردن لیست خود یک‎جا جمع کند.)

انتقاد مبنایی‎تر، عدم طراوت و تازگی لیست‎هاست که مختص این لیست هم نیست.منظورم این نیست که چهره‎های جوان گمنام و سهمیه‎ای بیشتر به لیست‎ها تزریق می‎شدند، منظورم ورود چهره‎های آشنای متخصص و غیر سیاسی از دیگر عرصه‎ها به عالم سیاست است. دیگر عرصه‎ها به جز ورزش! از عالم علم و فرهنگ و جامعه و هنر و مذهب.


باری، ویژگی مثبت هردو لیست اصول‎گرایان (چه خبرگان و چه مجلس شورا) این است که از چهره‎های خیلی تندرو تقریبا خالی‎ست. انشاالله خدا برای کسی نیاورد، ولی خوشحالم که آقای رسایی تأیید صلاحیت نشدند. خوشحالم آقای کوچک‎زاده با وجود تأیید صلاحیت (پس از شکایت و بازنگری در رد صلاحیت‎شان) در این لیست حضور ندارند؛ حتی خوشحالم آقای سید احمد خاتمی در تهران کاندیدای خبرگان نشدند. مخصوصاً با بیانات اخیرشان درمورد لیست انگلیسی. واقعا آدم نباید به خاطر بعضی مصالح، به فهم خودش خیانت کند. آقای حائری در لیست جامعتین تهران قرار نگرفت، اما آقای خاتمی در لیست جامعتین در کرمان حضور دارد. آدم عاقل می‎رود بیانیۀ انصراف کوتاه آقای حائری را می‎خواند، سخنان تبلیغی اخیر آقای خاتمی را هم می‎خواند و با هم مقایسه می‎کند (در ادبیات، در اخلاق، در منطق، در فروتنی، در توجه به مصلحت اسلام). این دو جا دو خط از هم جدا می‎شوند. اولی باطن انقلاب اسلامی است و دومی ظاهر جمهوری اسلامی. بگذریم...

غرض این بود که این دو لیست لیست‎های خوبی هستند در مجموع و افرادخوب بسیاری دارند. عقل می‎گوید فقط باید به لیست رأی داد و تلخی‎اش را هم باید تحمل کرد، وگرنه اتفاق بدتر می‎افتد، مثلا من می‎خواهم از این در یک آدم خوب ولی نابخرد وارد مجلس نشود، در نتیجه به خاطر شکستن لیست، از آن در یک آدمِ بدِ زرنگ وارد مجلس می‎شود، آن‎موقع می‎فهمم و می‎گویم که مرحمت فرموده ما را مس کنید. کاش به لیست رأی داده بودم که همان خوب نابخرد بهتر از این بد زرنگ است.

باری، افراد لیست‎ها را برای خودم به سه دسته تقسیم می‎کنم. توصیه می‎کنم شما هم چنین کنید:

1. آن‎هایی که خوب می‎شناسمشان و قبولشان دارم (و اگر در لیست نبودند هم بهشان رأی می‎دادم)

2. آن‎های که خوب نمی‎شناسمشان ولی از ظواهر برنمی‎آید گزینه‎های بدی باشند واقعا.

3. آن‎هایی که مطمئنم ناکارآمد هستند و به صرف مصالح وارد لیست شده‎اند و حضورشان به ضرر مجلس شورا است.

یک راه این است که به همۀ لیست رأی بدهم (با فرض حسن نیت به سران اصول‎گرایی و جامعتین) چنانچه آیت‎الله موحدی کرمانی و آقایان حدادعادل و توکلی و دیگر پیرمردهایی هم که تا حد زیادی قبولشان دارم چنین چیزی را از ما خواسته‎اند. چنانچه مرحوم مهدوی کنی هم چنین می‎خواست. این کار نزد خدا حجیت دارد. چنانچه رهبری هم دوسال پیش گفتند بعضی را نمی‎شناختم ولی به لیست اعتماد کردم. مخصوصاً اگر خیلی اهل مسائل سیاسی و اجتماعی نباشم می‎توانم به همۀ لیست اعتماد کنم. اما اگر تاحدودی با مسائل سیاسی کشورم آشنا باشم و از پیشینۀ افراد و موضوعات با دقت خبر داشته باشم، اینجا حتی سیرۀ رهبری هم حجیت نمی‎آورد به گروه سوم رای بدهم، بلکه از آن سخن و از اعتمادی که به تهیه‎کنندگان لیست دارم فقط می‎توانم گروه دوم را برای رأی‎دادن به گروه نخست بیافزایم. این گروه دوم در حقیقت دستاورد اصلی لیست‎هاست. رأی به گروه سوم حجّیت شرعی ندارد. بهتر است جایگزین شوند با مستقلانی که البته احتمال رأی‎آوری‎شان کم نباشد. اما این حذف و اصلاح‎ها باید اندک و موردی باشد، نباید برای رفع تلخیِ ائتلاف، کاری کرد که لیست شکسته شود و از آن طرف آدم‎های حسین فریدون و دولتی‎ها و مورد تأییدان انگلیس و عشّاق آمریکا به مجلس بیایند. چیزی که در تهران خطرش جدی است.

منبع : در آن نیامده ایّامآیا میشود به یک لیست رأی داد؟
برچسب ها : لیست ,سیاسی ,مجلس ,آقای ,گروه ,حضور ,لیست جامعتین ,عالم سیاست ,وارد مجلس ,باعث می‎شود ,آیت‎الله مهدوی ,لیست ائتلاف اصول‎گرایان

در سوگ دایی حسن

:: در سوگ دایی حسن

«...این چه رازی است که هربار بهار
با عزای دل ما می‎آید»

امروز صبح ما عزادار شدیم. هرکسی در زندگی خود سوگوار مرگ عزیزانش می‎شود، اما همۀ عزیزان به یک اندازه عزیز نیستند. امروز یکی از عزیزترین‎هایمان و شاید عزیزترین خانوادۀ‎مان را از دست دادیم. تاکنون اینگونه گریه نکرده بودم. دایی حسنم مرد عجیبی بود. 9سال از نوجوانی و جوانی‎اش را در زندان‎های پهلوی گذرانده بود و 4سال از بهترین سال‎های جوانی‎اش را در اسارت رژیم صدام بود. پیش از اینکه اسیر شود گلوله خورده بود و حسابی مجروح شده بود. دوستانش فکر می‎کردند شهید شده. در اسارت هم جایی بود که از چشم صلیب سرخی‎ها پنهان نگاه داشته شده بود. لذا همه مطمئن بودند شهید شده است. برایش قبری گرفته بودند و مراسم هم برگزار کردند: «شهید مفقود الاثر». من که به دنیا آمدم، اسمم را به یاد دایی، حسن گذاشتند. این نام عزیز اینگونه به من رسیده، لذا دوست ندارم به راحتی از دستش بدهم. دایی حسن خیلی بعد از جنگ برگشت و از همان موقع هم تا آخرین روزهای زندگی‎اش از مبارزه و کار و جهاد -ولو فرهنگی‎تر- دست نکشید. از این افتخارات و دیگر افتخارات آن مرد چیزی عائد بستگانش نمی‎شود، من این چند سطر را نوشتم که بگویم او با همۀ رنج‎هایی که در طول عمر خود در راه اسلام و انقلاب کشید، خود را طلبکار انقلاب و نظام نمی‎دانست. روحیۀ طلبکاری و خودکسی‎پنداری نداشت. انتظار نداشت تکریمش کنند. می‎خواستند هم نمی‎گذاشت. نه به ارباب رسانه نه به ارباب ثروت و دنیا کاری نداشت. هنوز خودش را یک مبارز بی‎افتخار و تازه‎کار و شرمنده و بدهکار شهیدان و ائمۀ معصومین (علیهم السلام) می‎دانست. برخلاف خیلی‎ها که از این نظام و این انقلاب بهره‎ها بردند و در عین‎حال برخوردی طلبکارانه و متکبرانه نسبت به آن داشتند و دارند. بگذریم...

مردادماه، یک‎بار دایی حسن برای مدت کوتاهی بستری شد. دیدن آن چهرۀ معصوم و آن پیکر نحیف روی ویلچر و بین یک شمد سفید -که مثل لباس احرام بود- برایم آسان نبود. شروع کردم به نوشتن. چیزهایی نوشتم و به کسی نشان ندادم که اینگونه شروع می‎شد:


شخصی‎نویسی: مادرم می‎گوید بچه بودند شب‎های تابستان در حیاط می‎خوابیدند. می‎گفت که خودش (مادرم) و خواهرش (خاله‎ام که در تصادف مرحوم شد) و برادرش (همین دایی حسن) شب‎ها از شدت گرما خوابشان نمی‎برد و با هم آهسته حرف می‎زدند. می‎گفت از تاریکی می‎ترسیدند و مخصوصاً از چیزهایی مثل هزارپا و ... . می‎گفت قشنگ یادم است یک‎شب حسن (دایی من) گفت "پولامو جمع کردم، فقط چند روز دیگه کار کنم و پولام بیشتر شه براتون یه چیزی می‎خرم که هم پنکه است هم چراغ قوه. یه پنکۀ کوچیک چراغ‎دار. دیگه نه ترس، نه گرما" مادرم گفت من و خاله‎ات از خوشحالی نمی‎دانستیم چه کار کنیم. تو همین فکرها و خوشحالی‎ها بودیم که هفتۀ بعد دایی‎ات را گرفتند و رؤیای پنکۀ چراغ قوه‎دار برای همیشه پرید. سال 45 یا 46 هنگام پخش اعلامیۀ امام در امجدیه.

فکر می‎کنید دایی حسن آن موقع یک جوان رشید انقلابی بود؟ نه بابا، دایی حسن آن موقع یک نوجوان بود. فقط یک نوجوان. یک نوجوان که خودش هم تاب گرمای تابستان را نداشت و از آمدن شبانۀ هزارپای باغچه می‎ترسید. با اینحال حدود نه سال از نوجوانی و جوانیش را به عنوان مبارز سیاسی اسیر ساواک بود و داشت کتک می‎خورد و شکنجه می‎شد. ساواکِ هولناکِ دیکتاتورِ کثیفِ ایران: محمدرضا پهلوی.

عجیبی دایی حسن برای ما این است که هیچ خاطره‎ای را از خودش نشنیدیم. هیچی از خودش تا حالا نگفته. حتی بیشتر خاطراتی که بلدم از فامیل نشنیده‎ام، مستقیماً از دوستانش شنیده‎ام. یعنی خیلی چیزها را خواهر و برادر خودش هم نمی‎دانند. کسانی می‎دانند که دیده‎اند. نه کسانی که شنیده‎اند. یکی از دوستان و هم‎بندی‎های دوران مبارزه‎اش می‎گفت یک‎بار ساواک یک عالمه دانشجو دستگیر کرد آورد آنجا. در محوطه (زندان یا کمیته). دانشجوهای جوان و شیک و روشنفکری که در یک تجمع سیاسی ضد شاه بودند. می‎گفت فقط یک‎کم که سرشان داد زدند و مدت حضورشان از یک ساعت بیشتر شد، یکهو شروع کردند به گریه کردن. دختر و پسر دسته جمعی شروع کردند به گریه! فرض کن مبارز سیاسی روشنفکر جوان! تا اینکه مسئول بند عصبانی می‎شود برای تحقیرشان می‎رود دایی حسن را از سلولش می‎آورد. می‎گوید «این بچه را ببینید. نصف شماست. مدت‎هاست که اینجا مهمان ماست، یک‎بار هم گریه نکرده. هرروز صبح هم پا می‎شود با صدای بلند در بند اذان می‎گوید و هرروز به خاطر این کار مفصل کتک می‎خورد اما باز هم گریه نمی‎کند.» آن آقای مبارز می‎گفت دانشجوها یک‎هو ساکت شدند، بعد هم ازشان تعهد گرفتند آزادشان کردند.

یک عجیبیِ دیگر دایی حسن این است که با همۀ مذهبی بودنش یک‎بار یک نفر را نصیحت نکرده. یک‎بار به هیچکس نگفته «این کار را نکن». یکبار نگفته «از این کار خجالت بکش». اما خیلی‎ها به خاطرش سعی می‎کنند آدم خوبی باشند و جلویش و یا حتی با فکر کردن بهش خجالت می‎کشند کار بدی کنند. حتی کار بد قطعی و واضح هم نه، مثلا فرض کن کارِ ضد انقلاب شدن! . پسرخالۀ روشنفکر و طرفدار خاتمیم، خودش یک‎کم بعدِ 88 گفت من دیگه در این ماجرا خیلی داشتم فرق می‎کردم، خیلی از باورهایم را داشتم از دست می‎دادم. اما یک‎بار که به دایی حسن فکر کردم (یا دایی حسن را دیدم؟!) دیدم از او خجالت می‎کشم بیش از این فاصله بگیرم. و این اصلاً یک دلیل عقلی نیست.

در ادبیات عرفانی و خیلی ادبیات‎های دیگر «زهد» امر مذمومی‎ست. این نگاه اسلامی نیست، به خاطر تنبلی حضرات عرفا و البته تباهی و کژفکریِ بعضی از زهّاد در طی تاریخ شکل گرفته. ازهدِ زهّاد عالم علی ابن ابی‎طالب بود. همۀ امامان و پیامبران زاهد بودند.  این چیزی است که من الآن دارم با علم می‎گویم، بچه بودم علمش را نداشتم، اما باز هروقت می‎دیدم بعضی همۀ زهاد را بد معرفی می‎کنند لجم می‎گرفت. این‎ها که «زهد» را ذاتا «زهد خشک» و عیب می‎دانند و «زاهد» را فی‎نفسه برابر می‎دانند با «زاهد خشک‎مغز» یا «زاهد طعنه‎زن و خرده گیر». چون در عمل می‎دیدم دایی حسن واقعاً زاهد است اما نه خشک و خشک‎مغز نه ایرادگیر و سخت‎گیر نه منزوی و بی فایده. کسی که واقعاً همیشه روزه است. همیشه. اولین‎بار که باهاش رفتم سفر خیلی لجم گرفت که باز روزه است! گفتم آقاجان شما باید ناهار بخوری، روزه در سفر حرام است. آنجا بود که بهم یاد داد روزۀ نذری را در سفر هم می‎توان گرفت! آنجا بود که دیدم حتی آسانی‎های شریعت را هم دارد یک‎جوری دور می‎زند. خیلی راحت زاهد است. خیلی راحت اهل ذکر است. مدام. به قول بعضی دوستان قرآن و مفاتیح را از حفظ دوره می‎کند. یعنی دایی حسن کار نمی‎کند؟ یک گوشه نشسته به عبادت؟! نه خیر، دایی حسن کار می‎کند سفر هم می‎رود لبخند هم می‎زند کمک هم می‎کند همۀ عمرش هم فعالیت سیاسی اجتماعی کرده اما خب زاهد هم هست. زاهد اساسی. نه زن، نه بچه، نه ثروت، نه غذای چرب ... . عرفان هیئتی خاص خودش را دارد.

همین هم مسئلۀ عجیبی است،، یعنی به جز نوع زهد، اصل زهد هم برایم عجیب است. من خودم اگر یک دورۀ رنج داشته باشم، دوست دارم بعدش یک دورۀ شادی و راحتی داشته باشد. الرخاء بعد الشده. یا الفرج بعد الشده. یا الیسر بعد از العسر. اما دایی بعد از هر دورۀ رنج، سراغ دوره‎های دشوارتری را می‎گرفت. آن‎هم با نهایت آرامش...


***


«و اگر خواهى از عیسى بن مریم علیه‎السّلام بگویم، که سنگ را بالش خود قرار مى‎داد، لباس پشمى خشن به تن مى‎کرد، و نان خشک می‏‎خورد، نان خورش او گرسنگى، و چراغش در شب ماه...
زنى نداشت که او را فریفته خود سازد، فرزندى نداشت تا او را غمگین سازد، مالى نداشت تا او را سرگرم کند، و آز و طمعى نداشت تا او را خوار و ذلیل نماید...
»

خطبۀ 160 نهج البلاغه

امیدوارم خدا دایی‎حسن ما و دایی‎حسن‎های دیگر را با دوستان شهیدنشان محشور کند. و حسن اولئک رفیقا.

و ممنون می‎شوم اگر فاتحه‎ای بخوانید.

یاعلی‎مدد.

منبع : در آن نیامده ایّامدر سوگ دایی حسن
برچسب ها : دایی ,خودش ,خیلی ,نداشت ,یک‎بار ,می‎گفت ,خیلی راحت ,مبارز سیاسی ,گریه نکرده

در انتظار فصل‎های آخر رؤیا

:: در انتظار فصل‎های آخر رؤیا

به بهانۀ سخنان اخیر آیت‎الله حاج‎آقا مرتضی تهرانی دربارۀ رهبری

http://bayanbox.ir/view/5973691975286326327/MortezaTehrani-PasdarIslam.png

آیت‎الله حاج‎آقا مرتضی تهرانی[1] از علما و عرفای عالی‎قدر روزگارمان، مفسر قرآن، مدرس فقه، اصول، اخلاق و عرفان، و یکی از مهمترین و نزدیک‎ترین شاگردان امام خمینی (رضوان‎الله تعالی علیه) از دوران تدریس در نجف، پس از ۳۷سال سکوت سیاسی، امسال حاضر شدند در مصاحبه‎ای* قضاوت خودشان را درمورد آیت‎الله خامنه‎ای و رهبری ایشان بیان کنند. این یادداشت نظر به اهمیت همین مصاحبه نوشته می‎شود.
*لینک متن کامل مصاحبه

یک

این مصاحبه -یا به عبارت دقیق‎تر: گفتار- همزمان با بهمن ۱۳۹۴ منتشر شد. ۳۷ سال پیش در همین ماه بهمن، استاد و مربّیِ علمی و معنوی حاج‎آقا مرتضی، یعنی امام خمینی (قدس سره الشریف) به ایران آمد، انقلاب اسلامی پیروز شد و حکومت جمهوری اسلامی برقرار. در این ۳۷ سال حاج‎آقا مرتضی تهرانی این یار رهبر انقلاب و شاگرد خاص او، علیرغم همۀ دعوت‎ها و پیشنهادها حاضر نشد یک‎روز هم منصب و پست و مقام و جاه و جایگاه و مسئولیتی سیاسی را قبول کند. آیت‎الله تهرانی در تمام این سال‎ها از حضور در محافل و اجتماعات حکومتی و سیاسی و به حضور پذیرفتن رسمی ارباب سیاست و رسانه‎ها  هم پرهیز کرد[2] ایشان به جز  تدریس سطوح عالی علوم حوزوی، تنها ترجیح داد در جلسات هفتگی تفسیر قرآن با تمرکز بر مباحث اعتقادی و اخلاقی به تربیت نفوس و انسان‎سازی بپردازد[3]. می‎شد حاج‎آقا مرتضی سیاسی نشود اما از راه‎های دیگری از «دنیا»ی این انقلاب اُخروی و «مادیات» این حکومت معنوی بهره‎مند شود؛ چنانکه خیلی از علما و دانشمندان و فرهیختگان بودند و هستند که شاگرد خاص امام خمینی هم نبودند؛ رفیق صمیمی آقا مصطفای شهید (ره) هم نبودند؛ قبل از انقلاب هم محل رجوع مبارزان و دوست‎داران امام و موجب تشویش ساواک نبودند؛ زمانی که بازار تهران محل تجمّع و تردّد انقلابیون بود، مّربی ایشان و نمایندۀ امام و امام جماعت بازار نبودند؛ الآن هم شاید اعتقاد و علاقۀ خاصی به انقلاب و امام ندارند؛ ولی به بهانۀ کار علمی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی یا هنری؛ ساختمانی، زمینی، خانه‎ای، باغی، بودجه‎ای، تریبونی، حمایتی -بهحق یا نابهحق- برای مدرسه‎ای، حوزه‎ای، موسسه‎ای، پژوهشکده‎ای، هنرکده‎ای، روزنامه‎ای چیزی، از «دنیا» و «مادیات» مربوط به نظام گرفته‎اند. عبارتی داریم به نام «خُرده و بُرده»، در لغتنامۀ دهخدا در تعریفش نوشته‎اند: «کنایه از حقوق است و رشوه...» اصطلاحی هم داریم به نام «خرده برده از کسی نداشتن» که بیشتر مدّنظر ماست و در همان لغت‎نامه درباره‎اش نوشته‎اند: «افعال بد پنهان پیش کسی نداشتن. رازی از فعل بدی نزد کسی نداشتن. رودربایستی از کسی نداشتن. هراس از کسی نداشتن. پیش کسی سرّی که فاش شدن آن موجب خجلت شود نداشتن». با عنایت به این تعاریف می‎توان گفت فرد مورد بحث ما، خرده برده از کسی ندارد، حتی از انقلاب و رهبری. پس، در این مصاحبه برای او نه ترسی است و نه طمعی. پس، سخن چنین آزاده‎مردی دربارۀ آیت‎الله خامنه‎ای با سخن دیگران متفاوت است و این فضل ویژۀ این مصاحبه است.

http://bayanbox.ir/view/7634885288519471047/MortezaTehrani.png


دو
سخنان ایشان با این سطر آغاز می‎شود: «با آن که ضربان قلبم چهل تا چهل وپنج در دقیقه است اما صحبت درباره موضوع مورد نظرم را لازم می‌دانم».

پزشکان می‎گویند حد متوسط ضربان قلب ۷۰ پالس دقیقه است و وضعیت مناسب بین ۶۰ تا ۱۰۰ پالس دقیقه است؛  آیت‎الله حاج‎آقامرتضی تهرانی پیر روشن‎ضمیر و عالم ربانی ۸۰سال سن دارد و از این ۸۰سال نزدیک به ۸۰سالش را سعی کرده از سرزمین رسانه‎ها و از عوالم جلوه‎فروشی دور باشد؛ حال چه شده که این عارفِ خلوت‎نشین در ۸۰سالگی و با ضربان قلب خطرناک ۴۰تا ۴۵ حاضر شده است تن به مصاحبه با یک رسانه -آن‎هم رسانۀ سیاسی- بدهد و خود -این خود ارزشمند- را خرج کند؟ -خرج چه چیز-؟


سه
پس از شاخصه‎های معنوی و عرفانی، حاج‎آقا مرتضی را به صراحت لهجه و نقدهای بی رودربایستی‎شان می‎شناسند. نقدهایی که اولاً از آگاهی دقیق نسبت به امور جامعه برمی‎خاستند و نشان می‎دادند خلوت‎گزیدگی و گوشه‎گیری این مرد خدا از جنس بی‎خبری و غفلت از جامعه نیست، ثانیاً از آزادگی و شجاعت ایشان برمیآمدند که کاری به خوشایند و ناخوشایند این و آن نداشتند.

یک شاهدم برای ویژگی اول: بیست سالی می‎گذرد از آن جلسات اخلاقی اعتقادی‎ ایشان - هم‎زمان با دولت سازندگی و آغاز تحولات خاص اقتصادی در کشور- که حاج آقا مرتضی می‎گفت: «ای جماعت! هرگاه دیدید تعداد بانک‎ها و شعب بانک‎ها در شهرتان زیاد شد و سر و شکلشان گران و زیبا و چشم‎گیر، بدانید اوضاع اقتصاد مملکتتان رو به ویرانی است». همین تازگی‎ها در تلویزیون دیدم یکی از متفکران در جمع بانک‎داران به همین موضوع اشاره کرد و این تکثّر شعب بانکی را در مقایسه با کشورهای دیگر نشانۀ اوج‎گیری مشکلات اقتصادی ما عنوان کرد، و همین تازگی‎ها بود که در رسانۀ اینترنتی یکی از اقتصاددانان آمار دیتابیس بانک جهانی منتشر شد مبنی بر اینکه «تعداد شعب بانک‎ها در ایران خیلی بیشتر از حد استاندارد جهانی است». این بینش، در آن زمان، برای این فرد که ظاهراً سیاست‎مرد و اقتصاددان نیست قابل توجه است.

یک شاهدم برای ویژگی دوم: نظر و سخنرانی شش سال پیش حاج آقا مرتضی در مسجد میرزا موسی مبنی بر «مخالفت با شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه» است که از سوی کوتاه‎فکرانِ مخالف یا موافق ولایت فقیه به «مخالفت با خود ولایت فقیه» تعبیر شد و موجب اعتراضات فراوانی به ایشان شد. باری این تعابیر و تفاسیر غلط، چه از سوی آن‎دستۀ اندک از دوست‎داران حاج‎آقامرتضی که ولایت فقیه را قبول نداشتند، چه از سوی ناآشنایان با اندیشه و جایگاه ایشان که به بهانۀ حمایت از ولایت فقیه، آیت‎الله حاج‎آقا مرتضی تهرانیِ شاگردِ خاص امام را مخالف نظریۀ امام و خط امام راحل، معرفی می‎کردند؛ موجب پس گرفتن حرف یا پیشی گرفتن در مفاد آن نظریه نشد؛ حاج آقا مرتضی تا آخر سر حرف خودش ماند، نه به آغوش باز مخالفان ولایت فقیه و نه به هُل‎دادن نادانان هوادار، از جای خود تکان نخورد. در حالیکه بسیار دیده‎ایم بزرگانی را که در چنین شرایطی به هُل‎دادن یک انقلابی تندرو یا به هورای یک ضدانقلاب، ریل عوض کرده‎اند و با سوءتفاهمی که درمورد سخنشان در جامعه مطرح شده به تفاهم رسیده‎اند! هرچند خود را کوه دانش یا سیاست یا تدین می‎پندارند. این کاه است که با هر نسیمی جابه‎جا می‎شود، نه کوه. باری، اراده و مقصود از آن نظریه هم اگر درست و کامل شنیده می‎شد، در جهت حفظ اسلام، وحدت شیعه و ولایت فقیه بود مخصوصا که با استدلال و بحث علمی همراه بود (هرچند نگارنده خود به‎طور کامل موافق آن نظریه نیست).

مدتی پس از این جنجال (که شاید تنها حاشیۀ سیاسی متن زندگی حاج‎آقا مرتضی پس از انقلاب باشد) در همان سال ۱۳۸۹ فایلی صوتی از سوال و جواب با ایشان در پایان جلسۀ درسشان منتشر شد. در آن فایل، پرسشگر ابتدا از غیبت‎کردن یک نفر درمورد حاج‎آقا می‎پرسد که ایشان جواب جالبی می‎دهد مبنی بر اینکه «اگر تهمت است راضی نیستم، اما اگر غیبت است، تقصیر خودم است، می‎خواستم گناه نکنم که چنین نشود»! بعد پرسشگر تاکید می‎کند بر اینکه فردی اتهام ولایی‎نبودن در امر ولایت فقیه و مخالفت ایشان با آیت‎الله خامنه‎ای را مطرح کرده است. حاج آقا مرتضی که در آن زمان نزد گروهی از افراد عامه واقعا ضد آیت‎الله خامنه‎ای یا دست‎کم بیگانه و بی‎اعتناء به امر ولایت فقیه تلقی می‎شدند[4]، در پاسخ نکاتی را می‎گویند که مشابهش را در مصاحبۀ اخیر خواندیم. ایشان در پاسخ به پرسشگر (نقل به مضمون) می‎گویند:

«اینکه فرض کنیم بنده آنطوری که بعضی از افراد در جامعه نسبت به ایشان تعبّد دارند، من آن تعبّد را ندارم، درست است. ایشان یک مجتهد است من هم یک مجتهدم. در امور اجتماعی مثل انتخابات و روز قدس تا جایی که بتوانم حاضر می‎شوم و حتی برای پای‎صندوق‎رفتن قبل از ساعت هشت صبح به خیابان می‎روم. این‎ها امور سیاسی و مذهبی جامعه است و در این امور نه اینکه بگوییم مثل ایشان را نداریم، بلکه دیگران خیلی کمتر از ایشانند؛ نه اینکه بگویم من می‎توانم کار ایشان را انجام بدهم، اگر خدا و امام زمان (عج) کمکش نبودند نمی‎توانست اینقدر کار کند؛ نه اینکه بگوییم ایشان نمره‎اش بیست است، ما در این کشور نابسامانی‎های بسیار داریم و می‎بینیم ایشان با توجه به همین مشکلات به اندازۀ ده انسان موفق کار می‎کند و خدا دارد به ایشان کمک می‎کند. بعضی توقعات بیجا دارند از ایشان، مثلا چرا آقای احمدی‎نژاد فلانطور گفته، چرا برنج این قیمت شده، اینگونه استدلال کردن‎ها عوامانه است، کسی که از گوشه و کنار دنیا خبر دارد می‎داند ایشان شب و روزش را برای وظیفۀ شرعی‎اش گذاشته. اما ایشان نمی‎تواند به من فتوا بدهد چون من مقلدش نیستم، از خودش هم سوال کنید همین را می‎گوید. البته ایشان نوجوان بودند که با برادرشان به خانۀ ما می‎آمدند و من از همان‎وقت به ایشان علاقه داشتم، به وجودش و به جوهرۀ ذاتی‎اش. کسی که امروز به اندازۀ ده نفر دارد کار می‎کند. من در امور اجتماعی تابع ایشان هستم، اما مثلا در امور خانه دیگر اینطور نیست...»


http://bayanbox.ir/view/1203321590148333327/MortezaTehrani-MahdaviKani.png
آیت‎الله مهدوی‎کنی + آیت‎الله حاج آقا مرتضی تهرانی در مراسم ختم حاج آقا مجتبی

چهار
با توجه به آنچه دربارۀ سیاست‎گریزی، رسانه‎گریزی و روحیۀ نقادی و آزادگی و تمرکز ایشان برمسائل اخلاقی و اعتقادی گفته شد، چه شد آیت‎الله حاج‎آقا مرتضی تهرانیِ «خلوت‎گزیده» (که نه به اجبار، بلکه به اختیار خود «خلوت» را «گزیده» است) حاضر به انجام چنان مصاحبه‎ای و بیان چنین سخنان صریحی درمورد آیت‎الله خامنه‎ای شدند؟

بی‎شک این فعل از احساس انجام وظیفه منبعث شده و شاید این احساس هم برگرفته از توجه به غربتِ رهبری انقلاب در میان سیاسیون -حتی سیاسیون همراه انقلاب- است. غربتی که شاید به نحوی در جملۀ اخیر رهبری در قطع امید از سیاست‎مداران و امیدواری به علمای اسلام و روشنفکران راستین ظهور پیدا کرد.[5]

پنج
برای آنانکه حاج‎آقا مرتضی را بشناسند، یک سطر تأیید ایشان نسبت به رهبری، در تأثیرگذاری بر صدجلسه کرسیِ تبیین نظریۀ ولایت فقیه برتری دارد. چه اینکه کمال انسان دسترسی به علم نیست، اصالت با عمل است. عمل هم با علم ایجاد نمی‎شود، ایمان می‎خواهد. آن پیامبر گرامی -نقل به مضمون- گفت: می‎دانم، اما می‎خواهم دلم مطمئن شود[6]. این کلام پیامبر بزرگوارمان حضرت ابراهیم (علیه السلام) حرکت از علم به آخرین مرحلۀ ایمان است. ما هم می‎خواهیم دلمان مطمئن شود، برای این اطمینان و ایمان، دانش دانشمند کافی نیست. بلکه کلام و علم عالمی نافذ و نافع است که خود عامل باشد و دل خودش مطمئن باشد. کسی که دستش بلرزد و پایش بلغزد، مشعل‎دار و کاروان‎سالار خوبی نیست. امید هدایت ما با عالمی است که اهل ایمان و اطمینان باشد. که سخنش نه بر ظواهر امر، بلکه بر امور اصلی و باطنی دلالت داشته باشد. این دلیل مهم دیگری است که سخن حاج‎آقا مرتضی اهمیت و فضیلت دارد بر سخن معمول دیگران. و نیز سخن دیگر بزرگان از عرفای وارسته و مشایخ شیعه نیز همینگونه است، از جمله سخنان مرحوم آیت‎الله بهاءالدینی دربارۀ آیت‎الله خامنه‎ای. یا سخنان خود امام (ره)، یا سخنان مرحوم آیت‎الله انصاری شیرازی، یا سخنان آیت‎الله حسن‎زاده‎آملی یا آیت‎الله جوادی‎آملی (حفظهما الله). با این تفاوت که حاج‎آقا مرتضی به اندازۀ این حضرات شناخته‎شده نیست و خلوت‎نشینی ایشان و پرهیزش از عالم رسانه و اجتماعات به گم‎نامی ایشان کمک بسیاری کرده.[7]

در مباحثی مثل نظریۀ ولایت فقیه می‎توان مدت‎ها بحث کرد. بی‎شک در این زمینه مباحث و مطالب علمی و استدلالی فراوانی در قالب مقاله و کتاب و سخنرانی وجود دارد. هرچند این موضوع هم مثل همۀ موضوعاتی که مرتبط با سیاست است جدلی‎الطرفین است، اما نمی‎توان گفت دو طرف در این زمینه به تکافو ادله رسیده‎اند، چه اینکه در عالم اسلامی غلبه با موافقان ولایت فقیه است. اما آیا در میدان عمل و انجام وظیفه، این علم‎ها و بحث‎ها کفایت می‎کنند؟ آیا عموم کسانی که در حادثات اجتماعی به مخالفت با ولی فقیه  و تضعیف جایگاهش همت می‎گمارند به خاطر بی‎اطلاعی از مباحث نظری چنین می‎کنند؟ مگر در سال ۱۳۸۸ خیلی از کسانی که از طرح‎ریزان فتنه بودند و بر آتشش می‎دمیدند یا به نحوی نسبت به سخن ولی فقیه طغیان‎گر یا بی‎اعتناء بودند از کسانی نبودند که دروس ولایت فقیه را به خوبی مطالعه کرده و حتی خودشان در زمان مسئولیت و امارت آن را تدریس یا تبیین می‎کردند؟

(البته که منظور از فهم ولایت فقیه این نیست که وقتی جامعه دچار فتنه شد، ما علیه ولی فقیه نجنگیم! مقصود این است که حتی در شرایط عادی وظائف اجتماعی و دینی خود را در قبال او انجام دهیم. خیلی‎ها هستند که نه تنها با ولی فقیه دشمنی ندارند، خیلی هم دوستش دارند. لکن کاری هم با سخن و فرمایش او ندارند! و خیال می‎کنند اسلام در امر اجتماع انسان‎ها را به خود و به وجدان فردی خود رها کرده! اینجاست که می‎گوییم فهم ولایت فقیه و ولی فقیه با همه ضرورت دینی و اخلاقی‎اش، آسان نیست.)

نظریۀ ولایت فقیه را رها کنیم و به قرآن -کتاب هدایت بشر و نص کلام خداوند- بنگریم. آیا دانستنِ قرآن عزیز و خواندنش لزوماً منتج به عمل به قرآن می‎شود؟ پس چرا نبی ختمی مرتبت (ص) می‎فرمایند: «ربّ تال القرآن و القرآن یلعنه» (چه‎بسیار خوانندۀ قرآنی که قرآن او را نفرین و طرد می‎کند) ؟

بحثی در فضیلت عمل بر علم
علم و نظر ناظر به عالم ظاهر و شهادت است و مختصات عالم باطن و غیب مخصوصِ عمل است. برای رستگاری و انجام وظیفه نزد حضرت حق، رسیدن به نظرِ درست، یا ایراد و اظهار نظرات خوب، کافی نیست، بلکه این علم اگر لاینفع نباشد و آن نظر اگر صائب باشد باید به عمل درست منتهی شود. برای تحقّق ایمان به خدا علم صحیح شرط لازم است و عمل صالح شرط کافی.
گر همه علمِ عالمت باشد
بی‌عمل، مدّعی و کذّابی (سعدی)

به همین خاطر در فقه شیعه، فقیه جامع‎الشرایط برای تقلید تنها نباید «اَعلم» باشد، باید «اعلم» و «اَتقی» باشد. اعلم ناظر به علم است و اتقی ناظر به عمل. چرا؟ فرض کنید کسی تمام کتاب‎های فقه و اصول و حدیث و رجال را نه یک‎بار که صدبار خوانده باشد، از بر باشد. فرض کنید بهترین تقریرها و حاشیه‎ها را بر این کتاب‎ها نوشته باشد. فرض کنید سالیانی بیش از همه از بیشترین اساتید فاضل، این کتاب‎ها را درس گرفته باشد و برای بیشترین شاگردان فاضل، آن‎ها را درس داده باشد. اما همین فرد عالم و دانشمند، کافر باشد. یا نه، مسلمان باشد، ولی اسیر هواهای نفسانی و ذلیل جاه و تکبّر و خودنمایی؛ آیا چنین فردی را با اینهمه مراتب علمی به عنوان مرجع تقلید برمی‎گزینیم؟ مسلم است که چنین اجازه‎ای از ناحیۀ شرع به ما داده نشده است؛ چه اینکه علم آن فرد با همۀ فراوانی‎اش علم نافع نبوده و بر عمل او مؤثر نبوده است. از طرفی در هنگام افتاء و اظهار نظر، ممکن است عمل او بر علمش تأثیر بگذارد؛ یعنی تمایلات نفسانی او حجاب علمش شود، حق را -دانسته- کتمان کند و باطل را -شناخته- تأیید کند.

چنانچه بلعم باعوراء عالم بود به مقام موسی (علیه السلام) و بعضی از علمای یهود هم عالم بودند به مقام عیسی (علیه السلام) اما ایشان به این مقام عامل نبودند و هوای نفسشان علمشان را از مردم پنهان می‎کرد. فلذا در امر ایمان اگر تقدّم با علم است، فضیلت با عمل است.

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است (حافظ)

خاطره یک: نقل است که عارف بزرگ عصر ما، مرحوم شیخ رجبعلی خیاط در پاسخ به این پرسش که چرا آیت‎الله سید محمد حجت کوه‎کمره‎ای را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کرده، گفته است: «به قم رفتم، مراجع تقلید را دیدم، از همه بی‎هواتر آقای حجت بود»

خاطره دو: از مرحوم آقای اشراقی داماد امام خمینی، نقل است که روزی امام از ایشان می‎پرسد: «اگر یک دعای مستجاب برای خودت پیش خدا داشته باشی از خدا چه می‎خواهی؟» مرحوم اشراقی فکر می‎کند و می‎گوید: «از خدا می‎خواهم که علم اولین و آخرین را به من بدهد» امام در واکنش به این دعا، با کم‎ارزش دانستنش می‎فرمایند: «علم اولین و آخرین خواستن به چه درد انسان می‎خورد؟ پس از خدا و معصومان، شیطان کسی است که بیش از همه به داشتن علم اولین و آخرین نزدیک است، اما این علم برای او فایده‎ای ندارد» بعد آقای اشراقی سوال امام را از خود امام می‎پرسند و ایشان پاسخ می‎دهند: «من اگر یک دعای مستجاب داشته باشم، عاقبت به خیری را از خدا می‎خواهم».

عدم توجه به این نکات درباب نسبت علم و عمل باعث می‎شود علم -حتی نورانی‎ترین علم- حجاب عمل شود.

امام خمینی در چند اثر خود به این مسائل علم و نافع بودن یا حجاب بودنش می‎پردازند، که یکی از آن‎ها کتاب «چهل حدیث»، ذیل حدیث بیست و سوم (اصناف جویندگان علم) است. در فصل نخست شرح حدیث بیست و سوم، ایشان بحث نسبت علم و تقوا را مطرح می‎کنند و به حدیث دیگری هم ارجاع می‎دهند: «لیس العلم بکثرة التعلّم بل هو نور یقذفه {الله} فی قلب من یشاء». همچنین مثال امام خمینی در تفاوت علم و ایمان، در ترسیدن و نترسیدن از یک جسم بی‎روح هم بسیار معروف است.[8]


http://bayanbox.ir/view/6461915047313970905/MortezaTehrani2.png


شش
در حادثات دهر و در فتن روزگار، مشکل از جایی آغاز می‎شود که علم‎ها جریان دارند، ولی بی‎عمل. علمها حاضرند و ایمان‎ها غائب‎اند. کتاب و مقاله در باب ولایت و خواننده و شنونده‎اش در صحنه حاضر است ولی باورکنندهاش نیست. ما دچار فتنه و سردرگمی می‎شویم، چون نه به عمل خودمان اعتماد داریم نه به عمل آنانکه ظاهرا عالمانند و قرار است دست ما را هم بگیرند. سخنرانی که سخنش ناظر به رسانه‎هاست؛ عالمی که علمش مأخوذ از رسانه‎هاست؛ معمّمی که هنگام بستن دستار، به جلوه‎اش در قاب دوربین رسانه‎ها می‎اندیشد؛ آیتاللّهی که اضطرابِ رسیدن یا نرسیدن به کرسی ریاست و صدارت و وکالت را دارد کجا آیتِ الله است؟! این سوار خودش پیاده است، خودش زمین‎گیر و افتاده است، کجا می‎تواند دست دیگری - یعنی دست من و شما- را بگیرد؟!

 به همین خاطر عرض کردم شنیدن یک سخن از عالمی که خود عامل باشد و بیش از ظاهر به باطن نظر داشته باشد، از حضور در صد جلسۀ تبیین نظری و علمی نظریۀ ولایت فقیه در حوزه و دانشگاه، اهمیت و تأثیر و حتی حجّیّت شرعی و ایمانی بیشتری دارد. آن‎هم وقتی این سخنان از هر شایبه‎ای خالی و از هر شکّی خالص باشند. سخن یک مأمور در ستایش امیر، یا سخن یک نامزد مجلس شورا یا مجلس خبرگان در آستانۀ بررسی صلاحیت‎ها دربارۀ رهبری و امام و انقلاب، شاید صادقانه باشد اما بر دل نمی‎نشیند. اما وقتی هم انسان آزاد و هم سخن خالص شد، آن‎هم برای خدا،  این فرد حرفش حق است و شنیدن دارد و بر دل می‎نشیند.

هفت
آیت‎الله حاج‎آقا مرتضی تهرانی عارف روشن‎ضمیر و شاگرد قدیمی امام خمینی، به تازگی در گفتگو با مجلّۀ «پاسدار اسلام»[9] و به درخواست یکی دیگر از شاگردان مبرّز و مبارز امام (ره) یعنی حجه‎السلام محمدحسن رحیمیان[10] به بیان قضاوت و نظرات خود دربارۀ منزلت معنوی و  علمی آیت‎الله سیدعلی خامنه‎ای پرداخته است؛ گفتگویی که دارای نگاهی تازه و حاوی نکاتی متفاوت با دیگر سخنان و روایت‎ها درمورد آیت‎الله خامنه‎ای است. مشروح این گفتگو را در آن مجله بخوانید. اینک چند فراز از آن سخنان:


  •        تصورم بر این است که ایشان اگر از این صحبت مطلع شوند یکی دو نکته را تعجب خواهند کرد که بر حسب ظاهر جز خودشان اطلاع نداشته‌اند و این در حافظه و اطلاعات‌ من هست

  •        آن مقداری که شریعت، برای تبعیت از شخص شرط دانسته است، خدا بیش از آن به این بزرگوار عطا کرده است. فقه، اصول و سایر علومی که به آن ارتباط و بستگی دارد. آگاهی‌های جنبی‌ای که خدای متعال به ایشان داده است، بنده گمان ندارم که تا کنون کسی این مقدار آگاهی‌های ریز داشته باشد، به‌خصوص در دشمن‌شناسی

  •        عرایض من به بحث سوم منتهی می‌شود که باید برای مردم حل شود. مردمی که دین و شعور و ایمان دارند و تاریخ می‌دانند. در زمان ایشان وقتی کمبودهایی را احساس می‌کنیم، باید بفهمیم آنها را به چه کسانی باید نسبت بدهیم. عین این کمبودها در زمان امیرالمؤمنین (صلوات‌الله علیه) هم بود. آیا می‌توانیم نتیجه بگیریم که حضرت -نعوذ بالله- تقصیر کرده است؟ نمی‌توانیم. حضرت در فاعلیّت، عصمت، علم و قدرت خودش بی‌نظیر بوده و انسان عادی نبوده است، پس چرا تا وقتی که ایشان زنده بود شریح را نتوانست از کوفه بیرون کند؟ این شریح بود که در قضیه کربلا فتوا داد. نبود؟

  •        در این جامعیّتی که خدا این بزرگوار را رشد داده است، هیچ در بین علمای شیعه واسلام نداریم.
    کسانی که به نظر بنده خیلی جالب و استثنایی می‌آمدند، مرحوم آقا موسی[صدر] بود، مرحوم آقای بهشتی بود و مرحوم آسید محمدباقر صدر بود. این
    ها را از نزدیک دیده بودم. مرحوم آقای بهشتی با من مأنوس بود، ولی هیچ‌کدام در ذاتیات به این بزرگوار نمی‌رسند و نرسیدند

  •        این بزرگوار هم خدای متعال اراده فرموده است که مسئولیت سنگینی را به ایشان عطا کند که عطا کرده است. با ظرفیتِ فوق ادراک اشخاص عادی. این ذاتیات ایشان است. و ایشان کار کرد و من اطلاع داشتم که در فقه و اصول و رجال و لغت و... کار می‌کرد. و در کنار همه اینها کار روحی می‌کرد. حتماً الان هم دارد. من حتی چند شب پیش آثار حرکت در تهذیب نفس و تشدید اخلاص را وقتی ایشان داشت نماز می‌خواند در ایشان دیدم. میپرسید : چگونه دیدی؟ با همین چشم؟ می‌گویم خیر، با آن چشم دیگری که خدا به من عطا کرده است و یقین دارم. لا اله الا الله...

  •         من آن وقتی که کسی در این مسیر نمی‌آمد کار خودم را کردم و خودم را به خطر انداختم. حالا که الحمدلله نظام روی روال خودش هست و خدا دارد این نظام را پیش می‌برد. این پیشرفت‌ها الهی هستند و عادی نیستند. آنچه این ملت را پیش برده اعتقاد و ایمانش بوده است به اضافه رهبر شایسته الهی. بدون رهبر نمی‌شود. امکان ندارد. یک کشور ۱۰۰ سال هم دائماً کشته بدهد، بی‌رهبر موفق نمی‌شود. در تاریخ دیده‌ایم. الجزایر ۲۵ سال کشته داد. رئیس‌جمهور روی کار آمد، حداکثر چهار سال توانست رئیس‌جمهور مستقل داشته باشد. بعد از آن تمام شد. چرا؟ چون رهبر نداشت. این باور قطعی‌ من است. و همواره در انتظار قسمت‌های آخر رؤیا هستم که فعلیت یابد.


http://bayanbox.ir/view/6028570012487557284/Morteza-MojtabaTehrani-Mostafa-Khomeini.png
حاج آقا مجتبی + آقامصطفی خمینی + حاج آقا مرتضی + ناشناس




[1]  دلیل اینکه در این یادداشت مدام  پیشوند «حاج‎آقا» برای ایشان به کار می‎رود، عرض احترام نگارنده نیست. این پیشوند برای ایشان و برادر کوچک‎ترشان (مرحوم آیت‎الله حاج‎آقا مجتبی تهرانی) از دیرباز به کار می‎رفته و این دو استاد اخلاق با عنوان «حاج‎آقا مرتضی» و «حاج‎آقا مجتبی» شناخته می‎شدند. برای مثال به نامۀ امام خمینی به حاج‎احمدآقا در سال ۱۳۵۳ برای معرفی نمایندگانشان -که در اسناد ساواک است- توجه کنید: « اگر چه تازه کاغذ نوشته‏ام لکن چون از شماها و دیگران اخیراً مکتوبی نمی‌رسد و شایع است که مکاتیب ممنوع است؛ لهذا از طریق دیگر نوشتم شاید برسد. شما اگر می‏خواهید کاغذ به آدرس‏های زیر بنویسید و نیز به وسیله آقای قرهی یا شخص دیگر به اشخاصی که در تهران هستند و می‏خواهند وجه برسانند بگویید که مکتوب از طریق سابق نمی‏رسد به این آدرسها بنویسند: 1ـ آقای غروی 2ـ آقای حق‏شناس 3ـ حاج سید محمد حسین لنگرودی 4 ـ حاج آقا مرتضی تهرانی 5 ـ حاج آقا مجتبی تهرانی 6 ـ آقای روحانی پسر مرحوم حاج سید احمد قمی اخوی مرحوم حاج میرزا محمود ظاهراً مسجدش در خیابان گرگان است. 7 ـ حاج سید محمد علی لواسانی 8 ـ حاج شیخ احمد مجتهدی... »

[2]  به جز مسجد و مدرسه و خانه، از معدود جاهایی که پس از این‎همه سال حاج آقامرتضی حضور پیدا کرد و مرتبط با حکومت بود، مراسم ختمی بود که در حسینیۀ امام خمینی توسط رهبری برای برادر مرحومشان حاج‎آقا مجتبی برگزار شد.

[3]  پیش از این در یادداشتی دربارۀ برادر ایشان یعنی حاج‎آقا مجتبی نوشته‎ام: «مرحوم آیتالله مجتبی تهرانی از آخرین چهرههای مکتب قدیمی اخلاقی تهران بود. مکتبی که شروعش با چهرههایی چون آیتالله شاهآبادی و سپس آیتالله آقا شیخ مرتضی زاهد، آقا شیخ محمدحسین زاهد، حاج مقدس (آقا شیخ هادی تهرانی)، آیت الله میرزا عبدالعلی تهرانی (پدر حاجآقا مجتبی) و حتی آقا شیخ رجبعلی خیاط بود. و ثمرات آن آغاز درخشان، در عصر ما کسانی بودند و هستند مثل مرحوم آیتالله حقشناس، حاجآقا مرتضی تهرانی (برادر بزرگتر حاجآقا مجتبی) ، مرحوم آیتالله مجتهدی تهرانی و خود حاجآقا مجتبی.

پدر بزرگ حاج آقا مجتبی، آیتالله شهید میرزا غلامحسین کلهری یکی از هشت عالمی بود که زمان مشروطه در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) در بست نشینی اعتراضیشان به شهادت رسیدند و همانجا دفن شدند. یکی از ویژگیهای این دو برادر (حاجآقا مرتضی و حاجآقا مجتبی) این بود که تقاطع دو مکتب مختلف بودند. اول در مکتب تهران شاگرد کسانی چون آقا شیخ مرتضی زاهد و پدر خود بودند، و سرانجام به توصیه پدر، شاگرد امام خمینی (ره) شدند. البته خود امام خمینی هم، همینگونه بود ( هم شاگرد آیت الله شاهآبادی سرسلسلۀ مکتب اخلاقی تهران بود، و هم شاگرد مکتب نجف). شاگردانِ شخصیتهایی چون امام خمینی و علامه طباطبایی که صاحب وجوه و اضلاع شخصیتی گوناگونی هستند، هرکدام بنا بر طبع خویش بر یکی از این وجوه متمرکز میشوند.  یکی می رود سراغ تفسیر، یکی فلسفه، یکی عرفان، یکی سیاست، یکی فقه، اما این دو برادر بر مکتب اخلاقی و معرفتی امام متمرکز شدند. با اینکه از نزدیکترینها به امام بودند پس از انقلاب هیچکدام مسئولیتی را در نظام قبول نکردند. اما مهمترین بار را بر دوش کشیدند. بار معلمی و اخلاق: وظیفۀ مهم انسانسازی. و از وقتی که پیش از انقلاب از امام در نجف جدا شدند و به تهران آمدند و جلسۀ تفسیر قرآن با محوریت اخلاق و اعتقادات برگزار کردند، تا همین حالا، آموختهها و مکتب خاص و مهم اخلاقی امام خمینی را ترویج و تدریس میکردند و میکنند».

[4]  هنوز نوشته‎های کسانی که با استناد به ظواهر ایشان را ضد انقلاب معرفی می‎کنند در اینترنت هست. و این به جز اقوال و زمزمه‎هاست. مثلا: چرا عکس رهبری بالای سر ایشان نیست؟ چرا ایشان به تلویزیون نمی‎آید؟ و از همه مشهورتر: چرا در دعای پایانیشان که با دعای مرحوم برادرشان مشترک است مثل حاج‎آقا مجتبی این دو فراز را اضافه نکرده‎اند «اللّهم ارحم زعیم المسلمین، اللّهم ایّد قائد المسلمین»؟

[5]  «بنده دیگر چندان امیدی به سیاست‎مدارها ندارم. قبل‎ها تصوّر می‎شد که سیاست‎مداران دنیای اسلام در این راه بتوانند کمک کنند، [امّا] متأسّفانه این امید ضعیف شده است. امروز امید ما به علمای دین در سراسر دنیای اسلام و به روشنفکران راستین [است‌] که غرب را قبلۀ خودشان ندانند؛ امید به آن‎ها است» (بیانات در دیدار مسئولان نظام و میهمانان کنفرانس وحدت اسلامى‌ - ۱۳۹۴/۱۰/۰۸)

[6]  اشاره به آیۀ ۲۶۰ سورۀ بقره

[7]  تا جاییکه امروز خیلی از جوان‎ترها ایشان را با شخصیتی سیاسی که با ایشان تشابه اسمی دارند (حجه‎الاسلام مرتضی آقا تهرانی، نمایندۀ مجلس) اشتباه می‎گیرند. 

[8]  همه می‎دانند از مرده خطری بر نمی‎آید، اما تنها مرده‎شوی است که از رفتن به میان مردگان نمی‎هراسد. اولی فقط علم دارد و دومی ایمان.

[9]  شمارۀ ۴۰۷ و ۴۰۸ (دی و بهمن ۹۴) - این مصاحبه در خبرگزاری‎های بسیاری بازنشر شده است.

[10]  برای ما که از دوست‎داران عالم هنریم، جناب رحیمیان منزلتی دیگر هم به خاطر هنرمند بودنشان دارند. به جز آن کارت تبریک‎های انقلابی عید قبل از انقلاب، کسانی که به کربلا مشرف شده‎اند احتمالا در ایوان حرم امام حسین (علیه السلام) و صحن حرم حضرت عباس (ع) خط ثلث زیبای آقای رحیمیان را روی کاشی‎ها تماشا کرده‎اند.


منبع : در آن نیامده ایّامدر انتظار فصل‎های آخر رؤیا
برچسب ها : ایشان ,امام ,آیت‎الله ,حاج‎آقا ,مرتضی ,فقیه ,ولایت فقیه ,حاج‎آقا مرتضی ,امام خمینی ,حاج‎آقا مجتبی ,آیت‎الله خامنه‎ای ,حاج‎آقا مرتضی تهرانی

نوحۀ واحد برای حضرت زهرا | حمید حاجی میرزایی

:: نوحۀ واحد برای حضرت زهرا | حمید حاجی میرزایی

 

 

دانلود نوحۀ واحد حمید حاجی‎میرزایی

 

شد بهار و -از تو- به شاخه ها جوانه
همسر جوانم شده مرا نشانه
هر جوانۀ سبز در این بهار زیبا
پرچم عزای تو را زده به خانه

نه نگو که گم کرده راه آشیانه
آن پرنده رفته، غریب و مخفیانه
با چراغ مهتاب، پریده‎رنگ و بی‎تاب
می‎روم به قصد زیارت شبانه

بغض من به چاهی شکسته در این سیاه شب‎ها
آه از این سیاهی که مانده به روی زشت دنیا

هر زمان که آیم به خانه، چو یک غریبه تنها
این در شکسته شود باز به خاطرات زهرا

با حسین و حسن
این شده ذکر من:

فاطمه جان کجایی

 

***

کاش یک نفر از غم دلم خبر داشت
کاش مهربانی به حال ما نظر داشت
آه از اینکه ماه مرا ز من گرفتند
کاش گریۀ من به گوش شب اثر داشت

تا نسیم رویت به کوی من گذر داشت
از غبار اندوه، علی مگر خبر داشت؟
دخترت برای تسلی من امروز
چادر سفید نماز تو به سر داشت

در فراق همسر، چه مضطر، شده امیر پیکار
ذوالفقار حیدر، عزادار، نهاده سر به دیوار

ای بهار احمد، می‎آید دوباره وقت دیدار
مرتضی به یاد تو ماند، برو خدا نگهدار

خسته از جستجو
بشنو فریاد او:

فاطمه جان کجایی

 


* آقای حمید حاجی‎میرزایی در کنار مشغولیات جدی‎شان در نقاشی، داستان‎نویسی، ادبیات کودک و نوجوان و... مشغولیت جدی‎تری دارند به نام نوحه‎خوانی برای اهل بیت (علیهم السلام). این نوحه را امسال لطف کردند با متنی از من به زیبایی خواندند. گفتنی‎ست بنده هیچ اعتقادی به استفاده از ملودی‎های عالم موسیقی در هیئت ندارم، الّا شذّ و ندر. یعنی به شعر، به شاعر، به خواننده و به ملودی باید نگاه کنیم. شعر و ملودی قطعا باید متشخص باشد اما شاعر و خواننده بهتر است به جز تشخّص، تدیّن هم داشته باشند که ما مال شبهه را وارد سفرۀ هیئت و محیط عصمت نکنیم. ملودی این نوحه از آهنگ محبوب «بوی باران» به خوانندگی آقای محمد اصفهانی و ساختۀ مرحوم همایون خرم درآلبوم «نون و دلقک» است. ترانۀ اثر هم سرودۀ زنده‎یاد قیصر امین‎پور. ملودی که واقعا زیبا و مناسب است و البته من هم در متن از لحن ملودی دور نشدم. در مورد شعر بوی باران، آقای حاجی‎میرزایی خودشان گفتند بعضی از سطرهای این ترانه انگار اصلا برای این موضوع است، واقعا هم تناسبشان بالا بود. که بعد دیدم وقت اجرا آن سطرهای مرحوم امین‎پور را در بین شعر من خواندند (جان من کجایی کجایی که بی تو دلشکسته‎ام | سر به زانوی غم نهادم به گوشه‎ای نشسته‎ام). بنده اجازه گرفتم از مرحوم امین‎پور و این دو بند را -با تغییر اندکی در وزن دو سطر و تغییر ساختار قافیه- برای این نوحه نوشتم، با مضمون تنهایی، اندوه و غربت امیرمومنان علی (علیه السلام) در شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا (سلام‎الله علیها). گفتنی‎ست این نوحه در هیئت یکی از شاعران و پژوهشگران محترم یعنی آقای زهیر توکلی (هیئت علقمه) اجرا شده است.

منبع : در آن نیامده ایّامنوحۀ واحد برای حضرت زهرا | حمید حاجی میرزایی
برچسب ها : ملودی ,هیئت ,نوحه ,آقای ,مرحوم ,امین‎پور ,حضرت زهرا ,مرحوم امین‎پور ,حمید حاجی‎میرزایی ,نوحۀ واحد

شکست اصولگرایان در تهران

:: شکست اصولگرایان در تهران

1.

یک فضای خاصی بعضی از این بچه حزب‎اللهی‎ها دارند که الآن هم می‎گویند «نه! ما شکست نخوردیم! ما این‎بار هم پیروز شدیم!» برادر من، عزیز من، بی‎خیال شو، چرا حرف زور می‎زنی؟ این کجایش پیروزی بود؟ خب قبول کن شکست خوردی، ایرادی ندارد که. گفته‎اند شکست مقدمۀ پیروزی است، نگفته‎اند ادعای پیروزی، پیروزی است. قبول کن شکست را تا بفهمی چرا شکست‎خوردی، تا بتوانی علتش را از بین ببری و پیروز شوی. کسی که افتاده اگر خیال کند هنوز ایستاده، هیچ‎گاه دوباره از جایش بلند نمی‎شود. اما افتاده‎ای که فهمید و باور کرد افتاده است، بالاخره یک‎روز دست بر زانو می‎گذارد و بلند می‎شود.

چه آن ادبیات «ما همیشه پیروزیم» و چه سخن زشت و خطرناکی که در گوشه کنار از دهان اقلیت بسیار کمی از جهلۀ قوم مبنی بر «تردید در سلامت انتخابات» شنیده‎می‎شود، هردو ناشی از توهم و تکبر و عدم فروتنی و عقلانیت لازم برای مواجهه با حقیقت است. البته قبول دارم هردوی این ادبیات‎ها در اقلیتِ حزب‎الله‎اند، ولی همین کمش هم نباید باشد. بله چند پیروزی وجود دارد، یکی پیروزی برای اعتبار و سلامت انقلاب و نظام جمهوری اسلامی به خاطر حضور خوب مردم در انتخابات است، دومی پیروزی اکثریت قابل اعتماد در اتخابات خبرگان و سومی پیروزی اصول‎گرایان در انتخابات مجلس شورای اسلامی سراسر کشور. اما در انتخابات مجلس شورای تهران ( که ویترین انتخابات است و از جاهای دیگر قطعاً مهم‎تر است) ایشان مسلماً شکست خورده‎اند و پذیرش این شکست و اذعان به پیروزی طرف مقابل، از شاخصه‎های فروتنی، خرد و بزرگواری است.

2.

شکست اصول‎گرایان یکی دو دلیل ساده نداشت. چند دلیل پیچیده داشت و عموماً هم فرهنگی. اما یک دلیلش سیاسی است و ساده، که همان دلیل سیاسی و سادۀ شکست اصول‎گرایان در انتخابات 92 است. همانکه قرار بود درس ما برای این انتخابات باشد و نشد. لابد می‎گویی: «خب ما که ائتلاف کردیم! دیگر چه می‎خواهی؟» نه عزیزجان، این نه ائتلاف بود نه اتحاد. در ظاهر لیست، اسم‎ها به هم نزدیک شدند، اما در باطن آنقدر رسم‎ها و فکرها از هم دور بودند که این ائتلاف عملاً ائتلاف نشد. کلاً ائتلاف با اهلِ اختلاف، کار دشواری است. ائتلاف با کسانی که بنیان اختلاف و تفرقه را در بین اصول‎گرایان گذاشتند و مفاهیم ساده‎ای مثل «وحدت» و «حجیّت» برایشان دیریاب و دور است. کسانی که بسیاری‎شان سابقۀ انقلابی دیرینه‎ای هم نداشتند و به صرف استاندار و مشاور و معاون و ... شدن در دولت احمدی‎نژاد، یک‎شبه سابقۀ سیاسی و اصول‎گرایی و انقلابی پیدا کردند و پدران اصول‎گرایی و عدالت‎طلبی را به اصلاح‎طلب‎شدن و مسامحه‎گرشدن متهم کردند. کسانی که خودشان را از هر آیت‎اللهی، آیت‎الله‎تر و از هر مردخدایی با تقواتر و خداپرست‎تر می‎دانند. بزرگترهایشان آن زمان که هنوز به‎طور رسمی وارد گیر و دارهای سیاسی نشده بودند، با اتکاء به داشتنِ عنوان شاگردی آیت‎الله مصباح یزدی، به این نتیجه رسیدند که می‎توانند مجلس درس یا خطابۀ بزرگی چون آیت‎الله جوادی‎آملی را بهم بزنند. وقتی رسماً وارد سیاست شدند، به بهانۀ حمایت از «احمدی‎نژاد»، «پایداری»، «لنکرانی»، «جلیلی» و... مقابل اصول‎گرایان اصیل و قدیمیِ منتقد احمدی‎نژاد، آیت‎الله مهدوی‎کنی و اندیشۀ وحدت‏‎گرایانه‎اش و دیگر قدیمی‎ها و عقلای دوران انقلاب و جنگ صف‎آرایی کردند. هرروز اختلافی تازه را در متنِ و درون گفتمانِ حزب‎الله رقم زدند و امروز هم نوبت به بزرگانی چون آیت‎الله موحدی‎کرمانی، حدادعادل و... رسید. اگر آمریکا هم در درون خود چنین اختلاف‎باورانی را داشت، تا به‎حال صدبار از درون متلاشی شده بود. البته در آن‎ها هم تکبر بیداد می‎کند، ولی تکبرشان را به جای توهم، تعقل همراهی می‎کند. رأی مردم به شخصیت کاریزماتیک و کاریزمای شخصیتی احمدی‎نژاد، شاید مهم‎ترین عامل بود در متوهّم شدن ایشان به تقدس خود و احمدی‎نژاد و دیگر اسلافش. اینان باور دارند انسان‎های برگزیدۀ خدا در آخرالزمان هستند. باور دارند؛ نیاز به مشورت با هیچ کارشناس کارکشته، نیاز به شنیدن نصیحت هیچ پیرِ خردمند و دلسوز و نیاز به داشتن هیچ تدبیر و اتحاد برای پیروزی در انتخابات ندارند. این باور درونی آن‎هاست، ولو امروز در ظاهر با گرفتن باج بسیار (اگر لیست ائتلاف را با دقت نگاه کنید) و مشاهدۀ شکست‎های قبلی، کمی از موضع خود کوتاه آمده باشند.

شاهدم برای این سخنان چیست؟

علی رغم حرف‎های رسمی مبنی بر ائتلاف و اتحاد، دو پرچم بزرگ مبنی بر اختلاف و تفرقه (مخصوصاً در شبکه‎های اجتماعی) از سوی حضرات بلند شد. یکی برای لیست جامعه مدرسین خبرگان و دیگری برای لیست ائتلاف اصول‎گرایان مجلس شورای اسلامی. پرچم فتنه‎انگیز و تفرقه‎افکن نخست اعلام کرد: «به افراد مشترک بین لیست جامعه مدرسین و لیست آقای هاشمی رأی نمی‎دهیم»! و پرچم تفرقۀ دوم اعلام کرد: «به تصویب‎کنندگان برجام رأی نمی‎دهیم»! و قس علی هذا. حضرات انواع و اقسام این لیست‎ها را تهیه و تکثیر کردند تا ائتلاف فقط یک شعار ظاهری باشد نه یک عمل واقعی. هنوز برگه‎های این لیست‎های تفرقه‎افکانه از سطح شهر جمع نشده و کانال‎ها و گروه‎های تلگرامی بر این جهالت گواهی می‎دهند. در حالیکه حزب‎اللهی‎های عاقل و سنتی، هرگز چنین خیانتی را در قبال حضرات تندرو و نوظهور انجام ندادند. لیستی نساختند در خبرگان که آقای مصباحش حذف شده باشد. لیستی بدون حضور پایداری‎ها برای مجلس ندادند (حتی غیرعلنی). جالب اینجاست که چاه‎کن خود اول به چاه می‎افتد. بدترین رأی‎ها در خبرگان و مجلس شورا را نامزدهای محبوب همین حضرات اهل تفرقه آوردند. این‎ها همه برای ما درس است. هرچند گوش‎های عصبانی و خودمرکز عالم‎بین، قصد شنیدن نداشته باشند.

باری، براین باورم که اگر این اختلاف‎ها و حماقت‎ها نمی‎شد هم به خاطر دلایل دیگر (چه آن دلایل فرهنگی مهم و مبنایی و چه دلایل سیاسی دیگر، مثل اشکالات لیست‎ها) احتمال پیروزی اصول‎گرایان در تهران قوی نبود، شکست در کمین بود، ولی نه اینقدر قاطع و تأسف‎آور.

3.
با توجه به تکراری‎شدن تجربه‎ها:
تا انتخاباتی دیگر و شکستی دیگر
موفق و پیروز باشید :)




پ ن 1 : البته هنوز نتایج تهران قطعی نیستند.
پ ن 2: دو یادداشتم قبل از انتخابات اخیر:
1. 
آیا میشود به یک لیست رأی داد؟
2.  دوباره: پناهیان، حماقت و انتخابات!

منبع : در آن نیامده ایّامشکست اصولگرایان در تهران
برچسب ها : شکست ,ائتلاف ,پیروزی ,انتخابات ,اصول‎گرایان ,لیست ,مجلس شورای ,برای لیست ,لیست جامعه ,لیست ائتلاف ,جامعه مدرسین ,لیست جامعه مدرسین ,مجلس شورای

سه روضه و یک نوحه برای حضرت زهرا | میثم مطیعی

:: سه روضه و یک نوحه برای حضرت زهرا | میثم مطیعی

 

این روزها روزهای روضه است. هم روزهای شنیدن و خواندن و فهمیدن و به یادسپردن مسائل و مصائب بانوی بانوان جهان (سلام خدا بر ایشان) و هم روزهای گریستن. بعضی از فکرها و فهم‎ها ناگزیرند از گریستن، و اگر کسی بگوید نیازی به گریستن نیست و و مطالعه و دانستن و فهمیدن کافی‎ست، معلوم است در همان فکر و فهم هم فقط مدعی‎است.

پس خوش به حال کسانی که در این امور بتوانند بفهمند، به‎یاد بسپرند و بگریند؛ آنگاه بگویند، به‎یادآورند و بگریانند. واقعاً خوش به حال کسی که صدای گرمی دارد و می‎تواند با اخلاص و با دل شکسته روضۀ حضرت زهرا را بخواند. من حتی صدای گرم را هم ندارم، چه رسد به ویژگی‎های دشوارترش. پدرم صدای خیلی خوبی دارد و مادرم دوست‎داشت من روضه‎خوان حضرت زهرا و امام حسین (علیهم‎االسلام) شوم، شاید چون فکر می‎کرد آن صدا به من هم ارث می‎رسد؛ ولی آن ارث نرسید و آن آرزو هم محقق نشد. هرگاه نوحه یا شعر مرثیه‎ای می‎گویم و حنجرۀ گرمی آن شعر را می‎خواند و گوش عاشقی آن شعر را می‎شنود، بی‎شک خیلی خداراشکر می‎گویم؛ هرچند می‎دانم «اثر» خاص و خاسته از نفس و حنجرۀ خواننده و گوش و دل شنونده است. اما بالاخره شعر من هم خودش را قاطی ماجرا کرده. حس می‎کنم بدون داشتن بلیط و پنهانی سوار اتوبوس بهشت شده‎ام. ولو در ایستگاه بعدی بفهمند کیستم و پیاده‎ام کنند؛ یک ایستگاه هم یک ایستگاه است. «یک ایستگاه در بهشت».

در پوشۀ «میثم مطیعی»ام چهار قطعۀ صوتی با موضوع فاطمیه و با شعر خودم را پیدا کردم. آقای مطیعی واقعاً لطف کرده‎اند با وجود اینهمه شاعر خوب و بهتر از من، گاهی از من هم شعر خواسته‎اند. آن چهار عبارت‎اند از: سه روضه و یک نوحه. نوحه را دوست دارم. یک روضه را خیلی دوست دارم و دو روضه را نه خیلی. هرچند بابت همان‎ها هم خدا را شاکرم. از آن دو روضه که خیلی دوستشان ندارم یکی تقصیر شعر خودم و دیگری تقصیر طرف دیگر ماجراست! 

آن روضه که خیلی دوستش دارم، بسیار کوتاه است. لطف می‎کنید اگر بشنوید. اگر یک نفر هم این روضه (یا دیگری) را بشنود و بپسندد و بگرید بر مرثیۀ حضرت فاطمه (سلام‌الله علیها) من حاجتم را از وبلاگ‌نویسی‌ام گرفته‌ام. این روضه به‌نظرم بسیار هنرمندانه و زیباست. یعنی اجرایش توسط آقای مطیعی. در این روضۀ کوتاه تا حدی از سنت آواز ایرانی استفاده کرده است. چیزی که کمتر در روضه‎های ایشان شنیده‎ام. موضوع روضه مربوط به روز شهادت (یعنی پس از شهادت) حضرت فاطمه زهرا (سلام‎الله علیها) است. شعرش را هم (با همه سرعت و محدودیت سرایش) دوست دارم. یک بیت دیگر هم داشت که بیت دوم بود اما آقای مطیعی یا شاید هم دوست شاعرم گفتند خوب نیست، حذفش کن. کنارش گذاشتم، ولی آن موقع حس لطیفی داشتم و این بیت را مناسب حس و حالم و حس و حال موضوع می‌دانستم:

دانش‌آموز دبستان خدا

بازمی‌گردی به بستان خدا

حس من حس آرامش حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) پس از پایان گرفتن رنج‌ها و قدرناشناختن‌ها، با شهادتشان بود.

دانلود «فاطمه! دست علی یار تو باد»

لینک به متن شعر

در نوحه، آقای مطیعی بند دوم را خیلی دوست داشت و با بند اول مشکل داشت. می‎گفت مردم معنای «باد مهرگان» را نمی‎فهمند. من گفتم اولاً شما استاد دانشگاهی و هیئتتان هم دانشگاهی است، اینجا ایرادی ندارد کمی سطح بالاتر برود. دوما در آهنگی محرمی و بسیار معروف با شعر استاد ما هم این واژه هست و ... خلاصه حرف مرا با دلی مکروه قبول کردند. الغرض: بادمهرگان بادی است که در فصل پاییز می‎وزد وبا خود پیام نیستی (و ریختن شاخ و برگ درختان و سبزی و گل‎های باغ) را دارد. همان باد خزانی. همچنین آقای مطیعی گفتند اگر می‎شود گریزی هم به موضوع حجاب بزنم؛ من بی اکراه و با اعتقاد گفتم چشم.

دانلود نوحه «وای از آن غربت شبِ دریا»

لینک به متن شعر

این (همان است که تقصیر شعر خودم است) از همه قدیمی‎تر است. شعر  را الآن خیلی دوست ندارم و مخصوصا به‎نظرم به درد روضه‎خواندن نمی‎خورد.

دانلود «به حال ما در و دیوار خانه می‎گرید»

لینک به متن شعر

این (که اجرایش را خیلی موفق نمی‎دانم) هم مربوط به پس از مراسم تدفین حضرت زهرا سلام الله و از زبان مولاعلی (ع) است. البته روضۀ آقای مطیعی خیلی خوب است مثل همیشه، منظورم خوب چفت نشدن شعر با روضه است. شاید چون طولانی بود، خوب مدیریت نشد ولی بعضی بیت‎هایش را هنوز خیلی دوست دارم، از جمله این:

دنیا برای مردم دنیا بماند

تنها برای مرتضی زهرا بماند

دانلود «از آن مزار بی‎نشان می‎آمدم من»

لینک به متن شعر

منبع : در آن نیامده ایّامسه روضه و یک نوحه برای حضرت زهرا | میثم مطیعی
برچسب ها : خیلی ,روضه ,زهرا ,حضرت ,مطیعی ,دوست ,آقای مطیعی ,حضرت زهرا ,خیلی دوست ,دوست دارم ,سلام‌الله علیها

دو شعر برای دایی عزیزم

:: دو شعر برای دایی عزیزم
به جز این دو غزل شتاب‎زده شعرهای دیگری هم نوشته‎ام برای دایی حسنم. ولی شاید هنوز فاصلۀ لازم را با موضوع نگرفته‎ام. در بعضی حادثات و وقایع زندگیم هم ابتدا چند شعر می‎نوشتم ولی سرانجام یک شعر حرف آخر را برایم می‎زد. هنوز منتظر آن شعر نهایی هستم.

1

نبرده است مرا صبح، رنگ شام هنوز

که ماتم تو مرا هست ناتمام هنوز


هنوز گریه نکردم شبانه یک دل سیر

امیدوار به تسکینِ گریه‎هام هنوز


نمی‎توانم بدرودت کنم که از سر من

نرفته خاطرۀ گرم آن سلام هنوز


نه مجلسی شده برپا بدون غصۀ تو

نه منعقد شده بی‎بغض یک کلام هنوز


چه یادگار غریبی است از تو ... ، می‎گریم

صدا زنند مرا هر زمان به نام هنوز


مگر به داغ «حسین» و «حسن» پناه برم

که داغ، داغِ گران؛ دل، دلی‎ست خام هنوز:


سلام بر جگر پاره‎پارۀ آن مرد

که هست غربت او ورد خاص و عام هنوز


سلام بر تن صدچاک آن شهیدی که

ز قاتلش نگرفته کس انتقام هنوز ...




2

هرچند که جا مانده در اینجا دو عصایت

رویانده خداوند دو تا بال برایت


بیگانۀ رسم سفر است آنکه نداند

ماندن نه سزاوار تو بود و نه سزایت


ای بار سفر بسته به دیدار شهیدان،

شادان برو ای دوست به سوی رفقایت


ای یوسف، از این بند رهاییت مبارک

هرچند که تنگ است دلم سخت برایت


سخت است مرا عادت از این‎سان که نیاید

از پنجرۀ روشنِ آن خانه صدایت


سخت که امشب نوزد مثل نسیمی

زآن پنجره، آهنگِ دل‎انگیزِ دعایت


ما بستۀ زندان بلا، خستۀ دنیا

تو رسته از این بند و بلا، نزد خدایت


این قاب چه دارد که تو را بازنماید؟

گل را چه نشاطی که گذاریم به جایت؟


خالی‎ست جهان بی‎تو، خوشا بودنِ با تو

یک عمر بر این بام نشستم به هوایت


در حسرت دیدار تو دیروز ملائک

امروز یتیمان تو گریان عزایت


خاموش شدی گرچه، ولی باز شنیدم

می‎آید از آن خانۀ پرنور، صدایت


*

فرخنده تو را، دیدن لبخند شهیدان

ای دوست، مبارک سفر کرب‎و‎بلایت


منبع : در آن نیامده ایّامدو شعر برای دایی عزیزم
برچسب ها : سلام ,هنوز سلام ,برای دایی

بحران جنسی، «در مدت معلوم»، وحید امیرخانی و «ابوحیدر»

:: بحران جنسی، «در مدت معلوم»، وحید امیرخانی و «ابوحیدر»

http://bayanbox.ir/view/3120840710422035726/VahidAmirkhani.png
وحید امیرخانی

در مدت معلوم و وحید امیرخانی

فیلم «در مدت معلوم» نزدیک یک ماه است که در صدر فیلم‎های پرفروش روی پرده است و زود است که فروشش سه میلیاردی شود. در اولین سطر یادداشتم از اقشار فرهیخته می‎‎خواهم شنیده‎هایشان را کنار بگذارند و هرچه‎زودتر خود به تماشای این فیلم بروند. من مطمئنم این فیلم مخاطب عمومی خود را پیدا کرده، اما مخاطب فرهیخته عموماً از این‎چنین فیلم‎ها و ژانرها می‎ترسد. چه‎اینکه بسیاری از فیلم‎های ژانر کمدی، فیلم‎های مبتذل و ضعیف هستند، و این فیلم به جز کمدی‎بودن، به خاطر موضوع و نامش بیشتر در معرض اتهام است.

در مدت معلوم (با زیرتیتر «فی‎المدت المعلوم») نخستین ساختۀ سینمایی وحید امیرخانی است که با نقش‎آفرینی بازیگرانی چون جواد عزتی، ویشکا آسایش، هومن سیدی، علی اوسیوند و اکبر عبدی همراه است. فیلمی که بی‎هیچ توضیحی از حضور در جشنوارۀ فجر پیشین کنار گذاشته و حذف شد، اما اکنون در فروش به توفیق کم‎نظیری دست‎یافته است. همچنین توانسته بحث‎ها، نقدها و سخنان بسیاری را بین موافقان و مخالفان خود به راه اندازد.

در مدت معلوم در نوع خود فیلم متوسط و خوبی است، اما آنچه باعث می‎شود این فیلم را تبلیغ کنم و کارگردانش را قدر بدانم، هوشمندی وحید امیرخانی در انتخاب ایده، و شجاعت او در طرح موضوع فیلم است. آن‎هم در جامعه‎ای که چنین موضوعی -در سطح- بایکوت و ممنوع است اما در لایه‎های زیرین مشکل و دغدغۀ دائم.

فیلم صراحتاً و برای نخستین‎بار در سینمای ایران به «بحرانِ جنسی» جامعۀ ما می‎پردازد و به‎ویژه سراغ از مسئلۀ ممنوعۀ «ازدواج موقت» می‎گیرد. خیلی‎ها می‎گویند این فیلم تبلیغ ازدواج موقت است، ولی من با سخن آن‎هایی موافقم که می‎گویند این فیلم در مقام طرح مسئله و تابوشکنی است و  موضوع ازدواج موقت در آن امری ثانوی است.

بحران جنسی در جوامع دینی

بحران جنسی یکی از بحران‎هایی است که در دوران قرون وسطی در دل جامعۀ مسیحی وجود داشت و سرانجام همراه با بحران‎های نادیده‎انگاشته‎شدۀ دیگر جامعۀ بستۀ مسیحی، در رنسانس به‎صورت انفجاری بروز پیدا کرد و به نتایج متعددی از جمله: تبعیدِ کلیسا به روز یکشنبه و شهر واتیکان، بی‎بندوباری جنسی در غرب و فسادهای درونی کلیساها انجامید. حتی در دوران مدرنیته هم روزی نیست که اخبار سرّی رسوایی‎ها و فسادهای کلیسایی منتشر نشود. این فسادها در حیوانی‎ترین و بدترین شکل‎های خود یعنی با کودک‎آزاری، همجنس‎گرایی و رفتارهای خشن جنسی در میان رهبران مذهبی کلیسا (که در مذهب خود با ممنوعیت ازدواج مواجهند) همراه بوده است. یک مورد معمولی و رسمی‎اش: «بر اساس مدارکی که در تاریخ ۱۶ ژانویه ۲۰۱۴ میلادی، از سوی واتیکان به کمیته صیانت از حقوق کودکان سازمان ملل متحد ارایه شد، مشخص شد که پاپ بندیکت شانزدهم، پیش از آن‌که از مقام خود کناره‌گیری کند ۳۸۴ کشیش را در سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ در ارتباط با رسوایی‌های جنسی کلیسای کاتولیک، خلع‌لباس کرده بود». آخرین خبر هم خبر رابطۀ عاطفی و جنسی خود همین پاپ بندیکت شانزدهم (که از بهترین و سالم‎ترین پاپ‎های معاصر بود و پس از او واتیکان واقعا وضع بدی پیدا کرد) با یک خانم متأهل بود که از سوی خود غربی‎ها (بی بی سی) منتشر شد (البته مطمئن باشید این انتشار هم بی‎اجازۀ کلیسا نبوده و در اصل با اندیشۀ نجات مسیحیت و کلیسا بوده است).

اما اینکه ما امروز در جهان اسلام هم بحران جنسی داشته باشیم، آن‎هم در مترقی‎ترین کشور اسلامی -یعنی ایران-؛ واقعا چیز شگفت و ناراحت‎کننده‎ای‎ست. موضوعی که در دهه‎های اخیر، با دشوار شدن فرایند ازدواج، شکل ناگوارتری را به خود گرفته است. در دهه‎هایی که با پدیده‎هایی چون بالارفتن سن ازدواج، کاهش اقدام به ازدواج و افزایش اقدام به طلاق همراه بوده است.

اسلام (با قرائت صحیح و منحرف‎نشده) دینی است که برای نیازهای جنسی انسان پاسخ‎هایی را ارائه کرده است؛ اما ما در کشور اسلامی‎مان به‎خاطر تأثیر گرفتن از ادیان و مذاهب دیگر این پاسخ‎ها را مسکوت گذاشته‎ایم و محدود کرده‎ایم. بی‎شک ازدواج موقت (متعه) یکی از راه‎های ارائه‎شده از سوی اسلام برای جلوگیری از ایجاد بحران جنسی است. راهی که ناخودآگاه جمعی و سنتی ایرانی بدون داشتن دلیل عاقلانه و موجّه با آن سر ستیز دارد. اولین مانع فکری و فرهنگی بر سر راه ازدواج موقت «تقدّس بکارت» است. امروز خیلی از مردان جامعۀ ایرانی -حتی اگر خودشان مذهبی نباشند- حاضر نیستند با زنی که باکره نباشد پیمان عقد دائم ببندند. این یک فرهنگ غلط و غیرالهی است. در اسلام بکارت مقدس نیست، پاکی مقدس است. باکره باشی اما گناه‎کار و ناپاک، مردودی؛ باکره نباشی اما پاک و بی‎گناه باشی مقبولی. چنانچه می‎دانیم می‎توان باکره بود و فاسد و گناه‎کار بود و بالعکس. اما در فرهنگ منحط کنونی، فساد و گناه پسندیده‎تر از باکره نبودن برای زنان است (البته برای مردان هم! هر زنی امروز تماشای فیلم مستهجن یا... در دوران تجرد شوهرش را بیشتر می‎بخشد تا ازدواج موقتش!).

پس بکارت در کجا مقدس است که اینقدر در فرهنگ ایرانی موثر افتاده است؟

اولاً در دوران طاغوت‎زدگی و بت‎پرستی که نزد بسیاری از ملل کافر، دختر باکره مقدس بوده است برای مسئلۀ جالبِ «قربانی کردن انسان برای خدایان»! در بسیاری از این باورهای اسطوره‎ای ایشان براین باور بودند که خدایان طالب هم‎بستری با دختران باکره هستند، لذا برای آمرزش گناهان و رفع خشکسالی و... دختران باکره را قربانی می‎کردند. این اندیشه کفرآلود و سیاه در ادیان و دیگر نحله‎های جدیدتر بت‎پرستی، به این صورت رسوخ کرد که برای آمرزش و فلان و بهمان، دختران باکره باید به کاهنان تقدیم شوند؛ یا اینکه برای برکت و شرعی‎شدن ازدواج، پیش از همخوابی با داماد، بکارت عروس باید توسط کاهنان از بین برود (این مسائل هرچند به نظر طنز و مسخره و هولناک بیایند، ولی همه واقعی هستند).

ثانیاً در دین زرتشتی (مزدیسنا) که دین پیشین ایرانیان بوده است، چه اینکه حضرت «آناهیتا» باکره است (البته کفارۀ دختران باکره از آیین‎های کافرانه و بت‎پرست، در شریعت این دین هم متأسفانه وارد شده است).

ثالثاً -و شدیدتر- تقدس بکارت در مسیحیت، که بیش از ادیان دیگر تبلیغ می‎شود، وجود دارد، چه اینکه حضرت مریم (سلام‎الله علیها) باکره بوده است. البته ما مسلمان‎ها هم معتقدیم حضرت مریم باکره بوده است، ولی برخلاف سنت غلط و غیرانسانی مسیحی نتیجه نمی‎گیریم پس بکارت به ایمان نزدیک‎تر است! بحث بحث معجزۀ میلاد حضرت مسیح (علیه السلام) و مسائلی از این دست است برای ما. اما در مسیحیت این مسئله به ممنوعیت ازدواج در میان مقدسین انجامید و کسانی هم که باکره می‎ماندند (مثل ملکه الیزابت که به ملکۀ باکره معروف بود) ستایش می‎شدند و عده‎ای برای رسیدن به این ستایش تا آخر عمر بکارت اختیار می‎کردند! (بی‎شک اسلام به چنین منطق‎هایی می‎خندد!)

از تقدس بکارت گذشته، مانع دیگر بر سر راه ازدواج موقت، حرمت این ازدواج در فرهنگ اهل تسنن است، چه اینکه می‎دانیم خلیفۀ دوم این امر را در عالم اسلامی حرام اعلام کرده است و همه نظر حضرت امیر (علیه السلام) درمورد این اقدام خلیفه دوم را شنیده‎ایم. و باید توجه کرد طی قرون متمادی، حاکمان ایران و فرهنگ ایرانی متعصبین از اهل تسنن بودند و از این طریق خرده‎فرهنگ‎های بسیاری را برای ما به ارث گذاشته‎اند.

پس برادران و خواهران مسلمان و شیعۀ علی ابن ابیطالب و مکتب امام جعفر صادق (علیه السلام) بدانند مخالفت‎های قاطعشان در رسانه‎ها و تریبون‎های سیاسی و اجتماعی و مذهبی با اصل ازدواج موقت، کاملاً بیگانه با شریعت و حقیقت اسلام و به‎طور ناخودآگاه برگرفته از فرهنگ و شریعت آیین‎های منسوخ بت‎پرستی، فرهنگ و شریعت دین زرتشت، فرهنگ و شریعیت دین مسیحیت و شریعت اهل تسنن است؛ امری که برای همۀ این آیین‎ها، ادیان و مذاهب بحران جنسی و سپس بحران‎های متعدد فقهی، اخلاقی و اجتماعی پدیدآورد که شرحشان خارج از حوصلۀ این نوشتار است.


بحث «بحران جنسی» و موضوع «ازدواج موقت» را با همۀ جذابیت‎هایشان همینجا رها می‎کنیم و دوباره به فیلم برمی‎گردیم:

وحید امیرخانی در مدت معلوم

این فیلم، فیلم خوبی است و خیلی می‎توانست خوب‎تر شود اگر اینقدر سانسور نمی‎شد. می‎شد پدیدۀ این سال‎های سینمای اجتماعی باشد. بعد از دیدن فیلم نسبت به ابهام بعضی جاها (کوچۀ رخصت + خانم صابون‎فروش + مسائل امنیتی +...) انتقاد داشتم، اما قبل از نگارش این متن با خواندن مصاحبه‎های کارگردان (با روزنامه اعتماد + مهر + فرارو + سوره سینما +...) فهمیدم همه تقصیر سانسور و دست‎بردن ممیزان است. اگر این دست‎بردن نمی‎بود، آن بالا نمی‎نوشتم فیلم خوب و متوسط. می‎نوشتم مهم‎ترین فیلم اجتماعی سال‎های اخیر. همچنین حذف تیتراژ زیبای نخستین فیلم  توسط ممیزان هم کار ناجوانمردانه‎ای بوده است. ( گفتنی‎ست: دیدم کارگردان در مصاحبه‎ای گفته اسم اصلی فیلم «سگ‎چرخ» بود و با حذفش توسط ممیزان بالاجبار نام موقت فیلم یعنی همین «در مدت معلوم» برای فیلم مانده. اینجا باید تأکید کنم استثنائاً این تصمیم ممیزان از امدادهای خفیّۀ الهی بوده است و نام سگ‎چرخ واقعاً نامی بی‎خود. بی‎شک نام جدید نامی جذاب‎تر و مناسب برای ارتباط با مخاطب عمومی است.)

و البته که موضوع بحران جنسی و ازدواج موقت با ظرائف بسیار و دقت بر پیشینه‎هایش در این فیلم مطرح شده است. در دیالوگ‎های آغازین فیلم اشارۀ کنایی به حکم خلیفۀ دوم و سخن حضرت امیر (ع) کاملاً مشهود است. همچنین من اگر کارگردان را نمی‎شناختم -مثل خیلی‎های دیگر، با دیدن اسم فیلم و دانستن ژانر کمدی‎اش- انتظار فیلمی سخیف، رکیک، مبتذل و حتی فاسد را داشتم. اما این اتفاق نیفتاد. فیلم واقعا فیلم با حیایی است و البته حیا داشتن به احتیاط بیش از حد و نابودی عنصر جذابیت نیانجامیده است. قطعاً ایدۀ این فیلم باب میلِ تجاری‎سازها بود و خداراشکر که به دستشان نرسید و بی‎شک کارگردانی این فیلم‎نامه را کار کرده است که بالاتر از ارتباط‎گیری با مخاطب، به دنبال تعهد اجتماعی و وظیفۀ شرعی بوده است.

وحید امیرخانی و سابقه‎اش

وحید امیرخانی سال‎ها پیش وقتی پای درس «فاطمه معتمد آریا» و «فرزاد مؤتمن» و... در دانشگاه هنر سینما می‎آموخت، شاید فکر می‎کرد دارد به سرعت به سمت سینمای داستانی می‎رود. اما ورود و حضور جدی او تا سال‎های سال در سینمای مستند بود. امیرخانی پیش از ساختن در مدت معلوم، به عنوان یکی از چهره‎های جوان درخشان و تحسین‎شدۀ سینمای مستند شناخته می‎شد و عمدۀ کارهایش با موضوعات ملتهب سیاسی و فرامرزی همراه بود. مثل اولین مستندی که دربارۀ انقلاب بحرین توسط او ساخته شده («سرزمین مروارید») یا مستند بی‎کلامش دربارۀ پیاده‎روی اربعین کربلا («لبیک») که سر و صدای زیادی هم کرد در سال‎های اخیر (تیزرش را اینجا ببینید) یا مستندش دربارۀ جنگ سی و سه روزه، یا مستندی که دربارۀ انقلاب یمن ساخت  («سرزمین عقیق») یا سری مستندش برای پاکستان، یا مستند سه قسمتی‎اش دربارۀ مرحوم آقا سیدعلی اکبر ابوترابی، یا کاری که برای شهید چمران ساخته بود یا مستند بسیار مهم «پیرمرد و اسلحه» که قصد دارم به خاطر اهمیت موضوعش در خطبۀ دومم چند سطری درباره‎اش بنویسم:


پیرمرد و اسلحۀ وحید امیرخانی


http://bayanbox.ir/view/8533085053465342156/AbooHeydar.png
نمایی از مستند «پیرمرد و اسلحه» ساختۀ وحید امیرخانی

من سال‎ها دنبال «ابوحیدر» می‎گشتم. اوصافش را ابتدا از استادم یوسفعلی میرشکاک شنیده بودم. برایم از جنگ‎آوری‏‎هایش، ماجراهایش، شجاعت‎هایش، هیبت ظاهری‎اش و حتی صدای دورگه و پرهیبتش گفته بود. حتی ازسبیل مردانه و حجیمش! یا مثلا اینکه وقتی ازش پرسیده «درویش! چرا پس سبیل را کوتاه کردی؟» ابوحیدر گفته: «چه‎کار کنم، "سید" از من خواسته!» یا در توصیف صدای ابوحیدر... خب کسانی که صدای خود جناب میرشکاک را شنیده باشند می‎دانند به اندازۀ کافی دورگه و قدرت‎مند هست! حال فردی با چنین سبیل و صدا داشت برای من از شدت هیبت آن صدا می‎گفت و حتی سعی کرد با غلیظ کردن صدایش یک‎بار ادای «سلام علیکم» گفتن او در یک خاطره را دربیاورد اما وسطش پشیمان شد، گفت اصلا نمی‎توانم آن حال را تداعی کنم! باری، نیازی به این تعاریف و توصیف‎ها نبود، من آن زمان همینکه می‎دیدم میرشکاک در میان «زندگان» و «زمینیان» شیفتۀ هیبت و عظمت و مردانگی کسی شده و خود را دربرابر او حقیر می‎داند بسیار شگفت‎زده شده بودم. کسی که عکسش را چون عکس نیچه و شوق‎علیشاه مدتی بر دیوار کارگاه نقاشی‎اش زده بود (و شاید بالاتر از آن‎ها) اما هنوز زنده بود و خیلی‎ها (از جمله مامورین امنیتی نظامی صهیونیست) دنبالش بودند و خیلی‎ها (از جمله همان‎ها!) از او وحشت داشتند و خیلی‎ها هم (در عالم تشیع) به او دلگرم بودند. مشکل مستند «پیرمرد و اسلحه» وحید امیرخانی این است که خیلی سراغ ماجراها و حماسه‎های «ابوحیدر» نرفته است و به یک زندگینامۀ ساده اکتفا کرده؛ از طرفی پای صحبت دیگران (چه در لبنان، چه ایران و عراق و...) درمورد شخصیت اصلی فیلم ننشسته، و الا فیلم بسیار جذاب‎تر می‎شد (مخصوصاً برای کسانی که ابوحیدر را نشناسند، ولی برای آشنایان با او این مستند بی‎نظیر است). و قوت اصلی و شگفتیِ بزرگ فیلم این است که وحید امیرخانی توانسته این آدم نایافتنی (که دوستان و دشمنان زیادش در جستجویش هستند) را پیدا کند، به خانه‎اش برود و صحبت‎ها و نظرات شنیدنی‎اش را ضبط کند! این خیلی برای من شگفت‎انگیز و قابل ستایش بود. از همینجا دومین آفرینم را به خاطر ساخت و پژوهش این اثر مستند نثار کارگردان، و دومین تبلیغم را برای تماشای این مستند انجام می‎دهم. به‎نظرم هر شیعه‎ای باید این فیلم را ببیند. ابوحیدر یک شیعۀ واقعی از آن قدیمی‎ها، اصیل‎ها و بی‎ادعاهاست. یک مدافع از جان گذشتۀ شیعیان مظلوم و یک منتظر واقعی ظهور حضرت ولی عصر (عج). آدم وقتی صحبت‎های او را در این‎باب می‎شنود از یدک‎کشیدن عناوین گرانی چون «شیعه» و «منتظر» توسط خودش خجالت می‎کشد. این فیلم را هر انسان حماسی باید ببیند. ما از دیدن افرادی چون جناب مالک اشتر محروم بودیم، در این سیما می‎توان سراغ از آن حقایق گرفت.

کل زمان فیلم 25 دقیقه است و نسخه‎های تقریباً کاملش در اینترنت هست

{می‎شود فیلم را دانلود کنیم از راسخون، ولی پنج دقیقه اول را در سایت روشنگری ببینیم :)) عجب اوضاعی داریم با این انتشارهای بد آثار خوب در این مملکت :) }

منبع : در آن نیامده ایّامبحران جنسی، «در مدت معلوم»، وحید امیرخانی و «ابوحیدر»
برچسب ها : فیلم ,باکره ,امیرخانی ,وحید ,ازدواج ,مستند ,وحید امیرخانی ,ازدواج موقت ,مستند «پیرمرد ,دختران باکره ,علیه السلام

شعر: افسانۀ سه برادر

:: شعر: افسانۀ سه برادر

ما
  
سه تا برادریم

گاه در کنار هم
یار و یاوریم

گاه هم کنار هم
                  ولی ز هم مکدّریم

 

*

شب به جنگِ روز میرود
                        و روز میشود حریفِ شب

این برادرانِ من، شبیهِ روز و شب
                                مدام در کشاکش و مجادله

من غروبم و نظارهگر

طلوعم و میانِ این دو شر

_در تدارک وصال_

این دو مثل روز و شب، همیشه غرقِ فاصله

*

مهترینِمان:
نان و حشمت و دهاش، بیشتر

کهترینِمان:
صدق نیّت و صفاش، بیشتر

هریکی از آن دگر:
ادّعاش بیشتر

 

*

ما سه تا برادریم

فرض کن دو گاوِ قصّه را سه تن:
«شنزبه»،
«نندبه»،
   
       و من؛

«بابِ شیر و گاوِ نر»![1]

باز هم کمین نشسته در میان راه
«دمنه» _با دروغهاش_
تا زند به کارمان
قفلِ حیلهای

حیف،
        نیست نزد ما
     
                 کلیدی از «کلیله»ای

 

*

گاو نیستیم،
نه!
   
سه مردِ همسفر

گول نیستیم،
نه!
    سه آگه از خطر

آوخ، آه... پس چرا...

گاه اینقدر
گیج و گم،
کور و کر،

دور از همیم و بی‎خبر؟

غافل از نصیحتِ پدر؟

 

*

آن برادرم اگر دلیرِ صحنۀ نبرد

این یکیست
رندِ صفحههای نرد

من در این میان، نه پیش در دها
                                  نه بیش در صفا، ولی

این دوتن اگر به راستی

دستِ دوستی بههم دهند

بیرقِ دروغ را به زیر آورند


*

گاه مهربانپدر

میزند نهیبِ کهترین
   
                      که: پس چه شد درایتت؟!

گاه میکند عتابِ مهترین:
                                  کجاست پس حمیّتت؟!

این دوتا ولی

بیاعتنا به عیبِ خود

خُردهگیر و نکتهبینِ نکتۀ پدر

                                  بر آن دگر

*

گاه از سکوت این
میشود صدای آن بلند

گاه از صدای آن
این سکوت میکند

گاه نان آن به دست این ربوده میشود

گاه آبروی این به دست آن
                                  بر آب میرود

گاه خانهشان به دست هم خراب میشود

گاه...

آه...

آه از این برادران که میکنند ناتنی!

چشم بسته بر صفوف دشمنان،

غافل از هجومِ دشمنی،

آه،
ای دریغِ دوستان!

 

*

کاشکی دوباره یکزمان به یاد آوریم

ما سه تا

         برادریم!

 





[1]  باب معروف کتاب ارجمند «کلیله و دمنه» (نصرالله منشی). بعضی اسامی و واژه‎های شعر هم در این کتاب متداول است، مثلا «دها» (به معنای زیرکی).


منبع : در آن نیامده ایّامشعر: افسانۀ سه برادر
برچسب ها : می‎شود ,                                  ,برادریم